پادگرد
کاور قسمت ۷ - گران‌بهاترین گنجینه‌ها
پادکست سلام همسایه

قسمت ۷ - گران‌بهاترین گنجینه‌ها

۲ آبان ۱۴۰۱ · 11 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

اشکان: می‌خواستم یه مشورتی باهاتون بکنم. راستش نمی‌دونم به بچه‌ها چی بگم و این خبر رو چطوری بهشون بدم. می‌ترسم از من ناامید بشن. خیلی به دلشون صابون زده بودن که یه زمین برای خودشون داشته باشن و بتونن راحت بازی شون رو بکنن. این همه جمع شدن و دعا خوندن، همه به باد فنا رفت. آقای ابیضی: اشکان جان، اینا دیگه تفسیرای تو هست. بچه‌ها جمع شدن، با هم دعا خوندن و لذت‌اش رو بردن، بعدش هم کلی گفتن و خندیدن و بازی کردن و بهشون خوش گذشت. پس دعاشون به باد فنا نرفت.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.