پادگرد
کاور اپیزود 2-وضع بشر
سایه-فلسفه و روانشناسی

اپیزود 2-وضع بشر

۱۶ آبان ۱۴۰۴ · 49 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

و اینجا... در انتهای این فصل از کتابِ «وضع بشر»، در انتهای این گفتگو دربارهی خشونت، قدرت و آنچه آدمی را انسان میکند... من، نفیسا راوی این کلمات، باید اقرار کنم: من همان آدمی نیستم که پیش از جنگ بودم. حتی همان کسی هم نیستم که لحظاتی پیش از اعلام آتش بس، نفس میکشید. چیزی در این میان مُرد. شاید آن خوشبینیِ آرام، آن تصورِ کودکانه ی امنیت. یا شاید فقط بخشی از روح که باور داشت فاصله ها، ما را از اَبرهای سیاهِ جنگ ایمن نگه میدارد. حالا، در سکوتِ پس از طوفان، خفقانِ عجیبی است. نه از انفجار، که از تهیِ عمیقی که بعد از هیاهو باقی میماند. انگار هوا هم سنگینتر شده؛ نفس میکشی، اما ریه ها پر نمیشوند. این سکوت، این «صلحِ» ناگهانی، نه آرامش که یک کرختیِ بزرگ است. کرختیای که در آن، ترس، خشم و اندوهِ انباشته، به جای فریاد، به سنگی سرد در تهِ دل تبدیل شدهاند. گم شده ام. نه در جغرافیا، که در زمان. در آن «قبل»ای که دیگر نیست، و در این «بعد»ای که هنوز شکل نگرفته. انگار روی زمین سوخته ای ایستاده ایم، مهِ غلیظی دورمون را گرفته، و هیچ جهت یابی معنایی ندارد. کتابها، کلماتِ هانا آرنت، حتی صدای خودمونم... همه کمی دور، کمی غیرواقعی به نظر میرسند. گویی پرده ای ضخیم بین ما و جهان کشیده شده. آتش بس اعلام شد، بله. اما آتش بس، صلح نیست. آتش بس، فقط توقفِ موقتِ صداهاست. در این سکوتِ مصنوعی، زمزمه ی زخمها بلندتر است. زمزمه ی غمی که فرصت گریستن نیافت، خشمِ بیهدفی که جایی برای فوران نداشت، و ترسی که حالا، در جانِ ما، خانه کرده است. پس از اینجا، با شما خداحافظی میکنم، نه با امیدِ درخشان، که با اقرار به این گمگشتگیِ جمعی. با پذیرشِ این سنگینی و این کرختیِ عجیبِ پس از طوفان. شاید در همین پذیرشِ رنجِ مشترک، در همین به رسمیت شناختنِ وضعِ بغرنجِ «بشر»یت مان – آنگونه که آرنت به ما آموخت – بتوان ریشه ی راهی تازه را، هرچند لرزان، جستجو کرد. ما نفس میکشیم. شاید همین، برای امروز، کافی باشد.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.