

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
▨ نام قطعه: جنگ است اسماعیل (برش سوم از شعر بلند اسماعیل) ▨ شاعر: رضا براهنی ▨ با صدای: رضا براهنی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ تقدیمنامهی شاعر: تقدیم به خاطرهی مخدوش دوستم اسماعیل شاهرودی [آینده] که در پاییز شصت در تهران مُرد ــــــــــــــــــــــــ به یاد شبی میافتم که پسرم دو روزه بود با گونههایی مثل حباب نارنج چه نیمهشبی بود در بیمارستان! زنم از کنار پرده ماه را میپایید که در آسمان بولوار شناکنان میرفت تو ناگهان کنار در اتاق با آغوشی از گل ظاهر شدی چگونه آمدی؟ ساعتها از وقت ملاقات گذشته است اسماعیل گفتی: «بیمارستان {بیمارستانها} و تیمارستانها به روی «آینده» بازند و حالا بلند شو، اسماعیل! به بیمارستانها و تیمارستانها و آیندهها بگذر و به گورستانها و اردوگاهها، جنگ است اسماعیل، جنگ است و اسماعیلها براستی ذبح میشوند ... جنگ است اسماعیل، جنگ! بین همسایه و همسایه، پدر و پسر، مادر و دختر و بیمارستانها و تیمارستانها به روی آینده بازند و این را تو گفته بودی ... عینکت را بردار اسماعیل، این جهان قیقاج را با چشمهای قیقاجت ببین ... و سایهای از اعماق برمیخیزد و مسلسلها جهان را ناگهان مورس میزنند جنگ است اسماعیل، جنگ است، و اسماعیلها براستی ذبح میشوند و ستارهای در آسمان زمین ما نیست که نیفتاده باشد ... از اهواز تا سرخس پچپچهی شهدا با نمنم باران و چهچهی چلچلهها میآمیزد ارهای تیره {تیز} در پای زخمها فرو میرود و خمپارهها خانهها و خاکها را با هم به بالا میپرانند و آدمها به پشت بامهای دورتر پرتاب میشوند [«سه تا از بچههاش مرده {بچهها مردند}. خودش؟ دکتر میگوید سرش ضربه دیده. بدجوری. پایگاه مغزش تکان خورده. گلویش را سوراخ کردند، از آنجا بهش اکسیژن میدهند. شش روز است سقف را نگاه میکند. باقی
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





