
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
Podcast 2 — Intermediate (B1–B2) Everything Was About to Change همهچیز قرار بود تغییر کند English Transcript Six months passed, and Sara became comfortable at her new job. She made friends, learned new skills, and finally felt that she belonged there. Then, one afternoon, her boss called her into his office. “I have an opportunity for you,” he said. The company wanted Sara to work in another city. It was a great opportunity. She would earn more money and have more responsibility. There was only one problem. Sara had never lived away from her family. At first, she wanted to say no. She had finally settled into her new life. Why would she change everything again? For several days, she couldn’t make up her mind. Her friends told her to take the opportunity. Her mother said, “You don’t have to stay somewhere just because it feels comfortable.” Eventually, Sara decided to take the risk. Packing her things was harder than she expected. ...She was excited about the future, but at the same time, she was afraid of leaving her old life behind. On her first night in the new city, she sat alone in her apartment and thought: “Did I make the right decision?” She didn’t know the answer yet. ⸻ ترجمه فارسی شش ماه گذشت و سارا در شغل جدیدش احساس راحتی پیدا کرد. دوستانی پیدا کرد، مهارتهای جدیدی یاد گرفت و بالاخره احساس کرد به آنجا تعلق دارد. تا اینکه یک روز بعدازظهر، رئیسش او را به دفترش صدا زد. گفت: «یک فرصت برایت دارم.» شرکت میخواست سارا در شهر دیگری کار کند. فرصت خیلی خوبی بود. درآمد بیشتری داشت و مسئولیتهای بیشتری هم به او داده میشد. فقط یک مشکل وجود داشت. سارا تا آن زمان هرگز دور از خانوادهاش زندگی نکرده بود. در ابتدا میخواست جواب منفی بدهد. تازه در زندگی جدیدش جا افتاده بود. چرا باید دوباره همهچیز را تغییر میداد؟ چند روز نمیتوانست تصمیمش را بگیرد.... ...برای همیشه همانجا بمانی.» در نهایت، سارا تصمیم گرفت ریسک کند. جمع کردن وسایلش سختتر از چیزی بود که انتظار داشت. برای آینده هیجانزده بود، اما همزمان از اینکه زندگی قبلیاش را پشت سر بگذارد میترسید. شب اول در شهر جدید، تنها در آپارتمانش نشست و با خودش فکر کرد: «آیا تصمیم درستی گرفتم؟» هنوز جوابش را نمیدانست. ⸻ Vocabulary, Expressions & Idioms feel comfortable = احساس راحتی کردن feel like you belong = احساس تعلق داشتن an opportunity = یک فرصت earn more money = درآمد بیشتری داشتن responsibility = مسئولیت live away from your family = دور از خانواده زندگی کردن settle into a new life = در زندگی جدید جا افتادن make up your mind = تصمیم خود را گرفتن take an opportunity = از یک فرصت استفاده کردن / فرصتی را قبول کردن take a risk = ریسک کردن harder than expected = سختتر از چیزی که انتظار میرفت at the same time = در عین حال leave something behind = چیزی را پشت سر گذاشتن make the right decision = تصمیم درست گرفتن
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.
