پادگرد
کاور همسر ببر
روایت های کتاب گویا/ داستان (به یاد حسین محمدیانی

همسر ببر

۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴ · 2 ساعت و 47 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

نویسنده: تئا آب رت راوی: سعیده فرضی در کشوری از بالکان که پس از سال‌ها جنگ، آرام‌آرام به ثبات می‌رسد، ناتالیا ، پزشک جوان، برای یک مأموریت انسان‌دوستانه به پرورشگاهی در کنار دریای سرد و مه‌گرفته می‌رود. وقتی او و دوست صمیمی‌اش زورا شروع به واکسیناسیون بچه‌ها می‌کنند، ناتالیا حس می‌کند رازهای قدیمی و باورهای خرافی مثل مهی سنگین دورتادورش را گرفته‌اند. رازهایی که مردم آنجا، با وجود برخورد دوستانه‌شان، ترجیح می‌دهند از او پنهان کنند: مثلاً خانواده‌ی عجیبی که در تاکستان‌های اطراف دنبال چیزی می‌گردند یا اسراری که در خودِ طبیعت آن منطقه پنهان شده‌اند. اما ناتالیا خودش هم با یک معما دست و پنجه نرم می‌کند: مرگ ناگهانی و بی‌توضیح پدربزرگ محبوبش. او که یک پزشک معروف بود، به خانواده گفته بود برای دیدار ناتالیا می‌رود، اما ناگهان به سمت روستایی متروکه—که حتی اسمش را کسی نشنیده بود—رفته و آنجا در تنهایی مُرده است. با اینکه پدربزرگ می‌دانست به خاطر بیماری اصلاً نباید سفر کند، چطور چنین تصمیمی گرفت؟ این سوال ذهن ناتالیا را درگیر کرده است. غمِ این فقدان، ناتالیا را به سمت خاطرات گذشته می‌کشاند؛ از روزهایی که پدربزرگ در کودکی برایش داستان می‌خواند تا قصه‌های عجیبی که بعدها از تجربه‌های خودش تعریف می‌کرد. مثلاً هر هفته در مسیر باغ‌وحش، از روی کتابِ قدیمی «جنگل» اثر رودیارد کیپلینگ برایش می‌خواند. سال‌ها بعد هم از مردی حرف زد که ادعا می‌کرد جاودانه است و هیچ‌وقت پیر نمی‌شود! اما عمیق‌ترین راز، داستانی بود که پدربزرگ هیچ‌وقت تعریف نکرد: در زمستانی از جنگ جهانی دوم، روستای زادگاهش زیر برف‌های سنگین از دنیا جدا شده بود، حتی سربازان آلمانی هم به آنجا نرسیده بودند، اما موجودی ترسناک—یک ببر—در تاریکی به او نزدیک می‌شد و روحش را آزار می‌داد. ناتالیا حالا می‌فهمد این داستان‌ها «مثل رودهای زیرزمینی» در زندگی پدربزرگ جریان داشته‌اند. و شاید کلید حل معمای مرگ او، در همین قصه‌های رمزآلود نهفته باشد…

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.