
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
با کارِل رفتم بیرون که یه قدمی بزنیم. کارل دوستمه،۶ ساله که با هم زندگی میکنیم و پابهپام تو این ۶ سال خندیده و گریه و بازی کرده و به هم عشق دادیم. هنوز از خونه خیلی دور نشده بودیم که اون دستِ خیابون یه پیرمردی صدام زد،اسمش رو یادم نیست. از اون پیرمردهای لج باز بود که احتمالا خون بچههاش رو کرده بود تو شیشه و اگه از نزدیکانت باشه لازمه هروقت میبینیش چند بار کلهات رو بذاری لای در و انقد بکوبی تا تموم کنی. مثلا من رو صدا کرد که با من حرف بزنه،ولی همش با حسن آقا حرف میزد.حسن آقا دوستش بود که نمیدونم چطوری تا الان از دستش سالم مونده بود! حرفهای من رو میشنید ولی جوابش رو به حسن آقا میداد، لامصب فقط چیزهایی که دلش میخواست رو میشنید و یه جاهایی هم که کلا انگار با مفهوم شنیدن بیگانه بود و به جاش هرچی با شنیدن بیگانه بود،با حرف زدن باگانه بود! حسن آقا و قانع کردنش تنها هدف زندگیش بود،و البته قانع کردن من و احتمالا همهی آدمهای روی کرهی زمین . تو راه برگشت بالای درخت یه چیزی دیدم، یه بچه گربه...
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.
