پادگرد
کاور آن شبی که ماه مرا بیدار کرد|/ وقتی غزل‌ها قصه می‌شوند / غزل(۶۴۹)
رادیو صدای آرامش

آن شبی که ماه مرا بیدار کرد|/ وقتی غزل‌ها قصه می‌شوند / غزل(۶۴۹)

۱۴ فروردین ۱۴۰۵ · 27 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

در این اپیزود از مجموعه «وقتی غزل‌ها قصه می‌شوند» به سراغ یکی از غزل‌های زیبای دیوان شمس مولانا رفته‌ایم. این بار یک غزل از مولانا به یک داستان معاصر تبدیل شده است. قصه زنی به نام الهام که در یکی از شب‌های سحر، کنار دریاچه انتاریو، با دیدن ماه وارد سفری درونی می‌شود؛ سفری که آرام‌آرام او را به درک تازه‌ای از خودش و زندگی می‌رساند. مولانا در این غزل از لحظه‌ای سخن می‌گوید که انسان ناگهان از خواب عادت‌ها بیدار می‌شود؛ لحظه‌ای که می‌فهمد بسیاری از بندهایی که در زندگی احساس می‌کند، در حقیقت ساخته ذهن خودش بوده‌اند. در این داستان، شعر مولانا به زندگی امروز آورده شده و به جای تفسیر، در قالب یک روایت انسانی و ملموس جاری شده است. در این اپیزود می‌شنوید: 🌙 داستان الهام در یک شب سحر 🌊 سفر درونی انسان و رها شدن از بندهای ذهن ✨ و غزلی از مولانا که درباره بیداری درونی سخن می‌گوید ⸻ متن غزل بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد چون باز که برباید مرغی به گه صید بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد در خود چو نظر کردم خود را بندیدم زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدم تا سر تجلّی ازل جمله بیان شد نُه چرخ فلک جمله در آن ماه فروشد کشتی وجودم همه در بحر نهان شد آن بحر بزد موج و خرد باز برآمد و آوازه درافکند چنین گشت و چنان شد آن بحر کفی کرد و به هر پاره از آن کف نقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد هر پاره کف جسم کز آن بحر نشان یافت در حال گدازید و در آن بحر روان شد بی دولت مخدومی شمس‌الحق تبریز نی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد میخام حالا این غزل رو به قصه تبدیل کنیم

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.