پادگرد
کاور The Old Lantern and the Firefly
پژواکِ روان

The Old Lantern and the Firefly

۱۲ دی ۱۴۰۴ · 1 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

«متن کامل داستان در انتهای توضیحات قرار دارد» در این اپیزود از پادکست، شنونده داستان کوتاه و مفهومی "فانوس قدیمی" خواهید بود. این محتوا با بهره‌گیری از هوش مصنوعی و با لهجه استاندارد نیتیو تولید شده است. ویژگی‌های این اپیزود: تقویت مهارت شنیداری ، تلفظ دقیق و شفاف کلمات، مناسب برای زبان‌آموزان و علاقه‌مندان به داستان Story script: An old lantern.. hung from a tree. It was a cold and dark night. The lantern was sad. "I am so lonely in the dark," he sighed. Suddenly a small firefly landed on him. "Why are you sad.. Mr. Lantern?" the firefly asked. The lantern said: "I want to see the Sun. The Sun is bright and golden. I am tired of the dark night." The firefly smiled. "But the Sun never sees the stars. And if you go who will help the lost animals?" The lantern looked down. He saw a small kitten sleeping under his warm light. یک فانوس قدیمی از درختی آویزان بود. شب سرد و تاریکی بود. فانوس غمگین بود. او آهی کشید و گفت: «من در تاریکی خیلی تنها هستم.» ناگهان، یک کرم‌شب‌تاب کوچک روی او نشست.کرم‌شب‌تاب پرسید: «آقای فانوس، چرا غمگینی؟»فانوس گفت: «من می‌خواهم خورشید را ببینم. خورشید درخشان و طلایی است. من از شب تاریک خسته شده‌ام.»کرم‌شب‌تاب لبخند زد: «اما خورشید هیچ‌وقت ستاره‌ها را نمی‌بیند. و اگر تو بروی، چه کسی به حیوانات گم‌شده کمک می‌کند؟»فانوس به پایین نگاه کرد.او بچه گربه کوچکی را دید کهزیر نور گرمش خوابیده بود. او احساس شادی کرد.فانوس گفت: «من هیچ‌وقت خورشید را نخواهم دید،اما برای این بچه گربه، من خورشیدهستم

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.