پادگرد
کاور رادیو شیرازی

رادیو شیرازی

از در پادگرد

در رادیو شیرازی، داستان‌های کوتاه و شنیدنی را با گویش شیرین شیرازی برای شما روایت می‌کنیم. هر قسمت شما را به سفری در دل قصه‌ها می‌برد، اگر به دنبال تجربه‌ای متفاوت و شنیدن قصه‌هایی با چاشنی فرهنگ و زبان شیراز هستید، این کانال مخصوص شماست!…

شنیدن

شبکه‌ها

حمایت

معرفی پادکست

دربارهٔ رادیو شیرازی

اگر می‌خواهی رادیو شیرازی را بهتر بشناسی، نقطهٔ شروعش در آرشیو پادگرد به ۲۹ مهر ۱۴۰۳ می‌رسد. این برنامه از رادیو یک صفحه ای حالا ۱۶ اپیزود در موضوع کمدی، داستان، گفت‌وگوهای کمدی دارد.

به‌طور میانگین هر ۴ روز یک اپیزود تازه منتشر کرده؛ از آخرین انتشارش ۶۷۰ روز می‌گذرد؛ مجموع زمان اپیزودهای ثبت‌شده‌اش نزدیک به ۲۰۱ دقیقه است؛ ریتم انتشار پرکار و نسبتاً منظمی داشته است.

برای دسترسی به تازه‌ترین قسمت‌ها می‌توانی همین صفحه را دنبال کنی.

صفحه‌های مرتبط: رادیو یک صفحه ای؛ کمدی، داستان، گفت‌وگوهای کمدی، داستان کمدی، درام

اپیزودها

تی‌تی رو فُلو پی‌ترسم

۳ دی ۱۴۰۳ · 19 دقیقه

صِدُی شکستن شیشه پیچید تو دفتر و هممون کشوند تو راهرو طبقه که بیبینیم چیطو شده. زنا و دخترا جیغ میزدن و مردا هم هرکدوم یه نظری میدادن. نگاه کردیم دیدیم یه گربه‌ای افتاده تو

خاطرات سونا

۳ دی ۱۴۰۳ · 10 دقیقه

«اگه هر از چند گاهی دو سه ساعت وقتِتِه تو استخر و سونا بگذرونی، هم به سلامت جسمت کمک کردی، هم به روح و روانت آرامش دادی.» این حرفارِ یه مرد حدود پنجاه ساله‌ای با موهای جوگندمی و

شیراز؛ واژۀ حال خوب کن

۱۳ آبان ۱۴۰۳ · 8 دقیقه

می‌دانی قضیه از چه قرار است؟ داستان این است که شیراز حال آدم را خوب می‌کند... یک متن زیبا و دلپذیر به مناسبت روز شیراز. دوستان شیراز دوستتان را به شنیدن این متن دعوت کنید به ویژه

آقوی فرهنگ

۱۳ آبان ۱۴۰۳ · 13 دقیقه

داستان زیبای آقوی فرهنگ، خاطرۀ یک روز مهمانی در باغ است با اتفاقات جالب و غیر قابل پیش بینی. این داستان با لهجۀ شیرازی و بسیار شنیدنی است! نویسنده و گوینده: مهدی میرعظیمی تیتراژ

پسرخاله

۱۳ آبان ۱۴۰۳ · 11 دقیقه

داستانی برای بچه‌های خوب افغانستان که صبورند و شکیبا، بامعرفت و صادق و بی‌ادعا. هم‌زیستی بچه‌های افغانستانی و ایرانی در مدارس ایران دوستی‌های پایداری را موجب شده است. در این میان

خاطرات پیرایشگاه

۱۳ آبان ۱۴۰۳ · 13 دقیقه

عطر قهوه تو فضای پیرایشگاه پیچیده بود. یه پیرمردی پُشتِ سَرُم رو صندلی انتظار نِشِسته بود و من از تو اُوینه نیم‌رخش رو می‌دیدم. یه پسری هم که انگار پیک بود، بَرِی سوپری بغلی یه چی

زمین عدسی

۱۳ آبان ۱۴۰۳ · 5 دقیقه

از پله‌ها رفتم بالا طبقه دوم اداره. دیدم خانم منشی با یه خانم دیگه که انگار همکارش بود دارن جر و بحث می‌کنن. صورتش سرخ شده بود و دستاش می‌لرزید. از حرفاشون متوجه شدم که دارن دنبال

گوساله

۶ آبان ۱۴۰۳ · 12 دقیقه

دم ظهر بود و باید خودم می‌رسوندم دفتر یکی از دوستام که با چند تا مشتری قرار گذاشته بود. سعی می‌کِردم یه خط در میون تو پیاده‌رو راه برم که هم زودتر برسم هم کیفُم تو دست ‌و پای مردم

بلیزر

۶ آبان ۱۴۰۳ · 7 دقیقه

تقدیم به مردم خوب خوزستان. بابام یه دوست آبادانی داشت که معمولاً تابستونا میومدن شیراز و مهمون ما بودن. بعضی سالا هم تو زمستون یا عید ما می‌رفتیم آبادان. زمستونای خوزستان از بهار

قانون دست چپ

۶ آبان ۱۴۰۳ · 12 دقیقه

یک داستان زیبا و آموزنده از زبان یک راننده خون‌گرم خوزستانی که به مسافران خود یاد می‌دهد با راننده‌های حق به جانب باید چگونه رفتار کرد! کنار خیابون منتظر تاکسی بودم، یه تاکسی از

اسپانسرهای پادکست

جزئیات اسپانسرها با بستهٔ تحلیلی پادگرد فعال می‌شود.

مشاهدهٔ بسته‌ها

میهمانان پادکست

آرشیو و تحلیل میهمانان با بستهٔ تحلیلی پادگرد فعال می‌شود.

مشاهدهٔ بسته‌ها

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.