
در آرزوی یک آرزو | قسمت دهم
۶ شهریور ۱۴۰۳ · 6 دقیقه
یک سال گذشت. یک سال و چند ماه از رفتن مادر عزیزتر از جانم. تابستان است و من به همراه بابا به شمال آمدیم تا هم مدتی کنار مادربزرگ باشیم و هم از طبیعت زیبای اینجا لذت ببریم...

از در پادگرد
داستان در آرزوی یک آرزو، روایتگر دختری پانزده ساله به نام نیلوفر است که در حادثه ای اتفاقی مادرش را از دست می دهد. او اکنون با این اتفاق تلخ دست و پنجه نرم می کند ولی با این حال تمام تلاش خود را به کار می گيرد تا خودش را با شرایط پیش آمده…
معرفی پادکست
کتاب صوتی در آرزوی یک آرزو از ۱۳ مرداد ۱۴۰۳ به جمع پادکستهای فارسی پیوسته است. این برنامه از Zahra Rezaei حالا ۱۱ اپیزود در موضوع داستان، درام در آرشیو پادگرد دارد.
بهطور میانگین هر ۲ روز یک اپیزود تازه منتشر کرده؛ از آخرین انتشارش ۷۹۲ روز میگذرد؛ مجموع زمان اپیزودهای ثبتشدهاش نزدیک به ۸۳ دقیقه است؛ از پادکستهای پرکار فارسی به حساب میآید.
برای دسترسی به تازهترین قسمتها میتوانی همین صفحه را دنبال کنی.
صفحههای مرتبط: Zahra Rezaei؛ داستان، درام

۶ شهریور ۱۴۰۳ · 6 دقیقه
یک سال گذشت. یک سال و چند ماه از رفتن مادر عزیزتر از جانم. تابستان است و من به همراه بابا به شمال آمدیم تا هم مدتی کنار مادربزرگ باشیم و هم از طبیعت زیبای اینجا لذت ببریم...

۶ شهریور ۱۴۰۳ · 9 دقیقه
امروز قرار است اولین محاکمه قاتل مامان انجام شود. شاید مرگ قاتل مامان تنها چیزی باشد که بعد از این اتفاقات مرا خوشحال می کند...

۶ شهریور ۱۴۰۳ · 8 دقیقه
به اتاقم رفتم. به تمام اتفاقاتی که در این چهار پنج روز برایم افتاده بود، فکر کردم. بیشتر شبیه خواب و رویا بود تا واقعیت...

۶ شهریور ۱۴۰۳ · 8 دقیقه
این موضوع را به نرگس هم گفته بودم ولی او به شدت مخالفت می کرد. اصرار های نرگس نتیجه نداشت. من تصمیمم را گرفته بودم...

۶ شهریور ۱۴۰۳ · 8 دقیقه
به خانه رسیدیم. نرگس مرا به اتاق خود برد و کمی با هم صحبت کردیم. از چهره ام کاملا معلوم بود که حوصله حرف زدن ندارم...

۱۴ مرداد ۱۴۰۳ · 8 دقیقه
گریه های بابا بیشتر از مامان ناراحتم می کرد. دیشب هم که برای دیدن من به خانه عمه آمده بود، به زور خودش را کنترل کرده بود وگرنه خوب می دانستم که در دل بابا چه آشوبی است...

۱۴ مرداد ۱۴۰۳ · 7 دقیقه
داستان جالبی از خودم ساخته بودم اما قسمت بد ماجرا اینجاست که این داستان واقعیت نداشت و من هم از گفتنش خیلی مطمئن نبودم، ولی با این حال بابا امیدوار شد و به خانه ی مادربزرگ زنگ

۱۴ مرداد ۱۴۰۳ · 8 دقیقه
بابا به اتاقم رفت و در را محکم بست. فکر کنم عمه از صدای بابا فهمیده که اتفاقی افتاده است. به کمد اتاق تکیه دادم و به آسمان خیره شدم...

۱۳ مرداد ۱۴۰۳ · 7 دقیقه
خوشبختانه یا متاسفانه پس از مدتی پدرم دنبالم آمد. از خانم مدیر و خانم معاون تشکر کردم و به همراه پدر سوار ماشین شدیم. به صورتش نگاه کردم. کمی گرفته بود. انگار نگران چیزی بود...

۱۳ مرداد ۱۴۰۳ · 7 دقیقه
نرگس همکلاسی من و البته صمیمی ترین دوست من است. او تقریبا از تمام وقایع روزمره من خبر دارد و من نیز از تمامی زندگی او باخبر هستم. من و نرگس شاید بیشتر شبیه خواهر هستیم تا دوست...
جزئیات اسپانسرها با بستهٔ تحلیلی پادگرد فعال میشود.
مشاهدهٔ بستههاآرشیو و تحلیل میهمانان با بستهٔ تحلیلی پادگرد فعال میشود.
مشاهدهٔ بستههاهنوز نظری نوشته نشده.
نقشهٔ ارتباطات پادگرد
برای دیدن این بخش وارد حساب پادکستری شو و پادکستت را کلیم کن. کاربران پادکستر سهمیهٔ هفتگی محدودی دارند و بستههای حرفهای دسترسی بیشتری میدهند.
آمار شنیدهشدن، دنبالکنندهها و مسیر رشد این پادکست را با یک حساب رایگان ببین.
برای ادامهٔ شنیدن
بر پایهٔ موضوعها، سازندگان، معرفی پادکست و محتوای اپیزودها