پادگرد
کاور آژیر قرمز

آژیر قرمز

از در پادگرد

قصه‌های شهر جنگی

شنیدن

شبکه‌ها

حمایت

معرفی پادکست

دربارهٔ آژیر قرمز

آژیر قرمز از ۱۷ تیر ۱۴۰۴ به جمع پادکست‌های فارسی پیوسته است. این برنامه از هادی عبدالوهاب حالا ۱۸ اپیزود در موضوع داستان، درام در آرشیو پادگرد دارد.

به‌طور میانگین هر ۲۸ روز یک اپیزود تازه منتشر کرده؛ از آخرین انتشارش ۵ روز می‌گذرد؛ مجموع زمان اپیزودهای ثبت‌شده‌اش نزدیک به ۲۲۳ دقیقه است؛ با فاصله‌های نسبتاً بلند اما قابل‌پیگیری منتشر شده است.

برای دسترسی به تازه‌ترین قسمت‌ها می‌توانی همین صفحه را دنبال کنی.

صفحه‌های مرتبط: هادی عبدالوهاب؛ داستان، درام

اپیزودها

تاکتیک‌های ناشناخته‌ی مراد بدکینه

۲۸ مهر ۱۴۰۵ · 16 دقیقه

مراد دست کشید به قطار فشنگ روی کمرش. محکم گفت:«جنگ وقتی تموم می‌شه که پهپاد بزنم به گندم‌زار اونی که پهپاد زده به گندم‌زارم»

ناطور خیابان

۱۸ مهر ۱۴۰۵ · 17 دقیقه

«اختری» حکمی صادر کرد که شبیه حاج کاظمِ آژانس شیشه‌ای دچار حالی شدم که سال‌ها فراموشش کرده بودم و فقط لحظه‌ی حمله تو من زنده می‌شد. گفت: «هر یه نفری که از نمازخونای مسجد کم می‌شه،

سرت را بالا بگیر برادر

۱۵ مهر ۱۴۰۵ · 20 دقیقه

تو نمی‌خواهی کسی بداند که دروغ گفته ای. تو که همیشه می‌خواستی سرت را بالا بگیری، آمده‌ای، سه تا دروغ گفته‌ای و دو ماه بعد می‌خواهی برگردی.

168 و یک کودک

۶ مهر ۱۴۰۵ · 13 دقیقه

بیست متر پایین‌تر از سطح زمین، توی اتاقکی با دیوارهای سیمانی که بوی نم و نمک دریا می‌داد، مردی کت و شلواری با یک تبلت نشسته بود. هر کسی که از دریچه بالا می‌آمد، پنج دقیقه وقت داشت

فرهاد اینجا هیچی نیست

۱ مهر ۱۴۰۵ · 6 دقیقه

یکی آخرین عکسمان را با فرهاد در تهران گذاشت و زیرش نوشت فرهاد صنفی آسمانی شد. آسمانی؟ این که تو کانادا بود!

خرج تتو

۳۰ شهریور ۱۴۰۵ · 6 دقیقه

من هشتم گروی نهمه. فطریه‌م مواده. منتهی وقتی فهمیدم اون آقا رو زدن یه جوریم شد. یکی که رهبره، رهبر ما آشغال‌جمع‌کنا هم هست خب.

آقا

۳۰ شهریور ۱۴۰۵ · 4 دقیقه

ستون سفید داشت بالا می‌رفت، تکه‌هایی از وجود تو که تبخیر شده بود، داشت می‌رفت توی ریه‌هام. داشت توی خونم جریان پیدا می‌کرد.

من مقابل فراموشی می‌ایستم

۶ اسفند ۱۴۰۴ · 7 دقیقه

داشت یادم می‌رفت مهارت دروغ‌گویی مرد را. استاد دانشگاه و معاون وزیر مملکت را که وقتی داشتند با یک لا زیرپوش، خاکی و زخمی بیرونش می‌بردند، در جواب دخترم کوی زنش خیلی راحت گفت:

آخرین همنشینی با برادر مرگ

۱۵ شهریور ۱۴۰۴ · 24 دقیقه

صدایی که می‌شنوید مال میناست. من اسمش را گذاشته‌ام مینا. چون برای کسی اهمیت ندارد که اسم یک اپراتور چه باشد. او در طول دوازده روز احتمالا هزار چهارصد و چهل نفر به صورت اختصاصی حرف

به محیا از زنی خواهند گفت

۱۵ مرداد ۱۴۰۴ · 14 دقیقه

مامانم خودش گفته بود برو. گفته بود بِکّن و برو و ول کن جنگ و بدبختی اینجا رو. هرچی از اینجا بی‌خبرتر باشی جلوتر می‌افتی...

اسپانسرهای پادکست

جزئیات اسپانسرها با بستهٔ تحلیلی پادگرد فعال می‌شود.

مشاهدهٔ بسته‌ها

میهمانان پادکست

آرشیو و تحلیل میهمانان با بستهٔ تحلیلی پادگرد فعال می‌شود.

مشاهدهٔ بسته‌ها

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.