پادگرد
کاور ۱۵. رادیولوژی-شکوفه_های شر
radiolozhi

۱۵. رادیولوژی-شکوفه_های شر

۱۸ خرداد ۱۳۹۹ · 17 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

سخن مترجم آن زمان که آسمانِ پست و سربی -چون سرپوشی سنگین- در هم میفشارد ذهنی نالان را -که قربانی نگرانی‌های همیشگی است!- و آن‌گاه که چون گنبدی سترگ همه‌ی افق‌ها را محصور میکند؛ و بر ما میبارد روزانِ سیاهی تیره‌تر از شبان. هنگامی که زمین سیاه‌چالی مرطوب میشود، که در آن امید -چون خفّاشی با بال‌های ظریفش- بر دیوارها ضربه میزند، و بر تیرک‌های پوسیده سر میکوبد! آن زمان که باران رشته‌های بلندش را سرازیر میکند؛ و صورتِ میله‌های زندانی سترگ را به خود میگیرد؛ و لشکرِ خاموشی از عنکبوتانِ چندش‌آور، پیش آمده، تارهای خود را در اعماقِ مغزِ ما میگسترانند؛ ناگاه ناقوس‌ها -با خشم- به صدا درمیآیند... و همچون سپاهی از ارواحِ سرگردان -که لجوجانه ضجّه‌ی خویش را آغاز میکنند- زوزه‌ای دهشت‌بار به آسمان سر میدهند..... و صفِ طویل نعش‌کش‌ها -بی سنج و نوحه‌خوانی، آهسته- از خلالِ روحم میگذرد...! امید شکست‌خورده میگرید؛ و زجر -این جبّارِ ددخوی- پرچمِ سیاهش را بر فرقِ سرِ خم‌شده‌ام فرو میکوبد...» در پیِ کتابچه‌ی نایابِ «از شعرِ مدرن؛ شعرهایی از والاس استیونس» بودم که خبر رسید کتابِ «شعرِ مدرن» مراد فرهادپور آماده‌ی چاپ است؛ کتابی که وقتی به دستم رسید، پیش از‌ خواندنِ مقاله‌ها به سراغِ گزینه‌ی شعرها رفتم؛ گزینه‌ای که تنها همین یک شعر از بودلر را در خود داشت: «ملال »... ‏ https://t.me/radiolozhi/497 این ترجمه‌ی درخشان دو «رخداد» را در وجودم برانگیخت: نخست درگیر شدنم با ادبیاتِ قرنِ نوزدهمِ فرانسه و نقب‌هایی که به «ادبیاتِ گوتیک» میرسد؛ و دوّم، آشنایی با گونه‌ای تازه از روایت در شعر، که عمیقاً ترجمه‌پذیر است، و اساساً موئلّفه‌ای است برای امکان‌پذیریِ ترجمه! آن‌چنان که در واژه‌گزینی و واژه‌چینی و -از این دو مهم‌تر- در «همنهادسازی» واژه‌ها در زبانِ مقصد تعیین‌کننده است. هر ترجمه‌ی پارسی و انگلیسی را نشان گرفتم و بزرگ‌استادِ گمنامی به نامِ «حسن هنرمندی» را در این راه شناختم؛ از فروردینِ ۹۶ با ترجمه‌ی قیاسی تلاش کردم تا از دلِ ترجمه‌های در دسترسم روایتِ بایسته را «پیدا کنم». زبانی نیمه‌آرکاییک برگزیدم و از ویژگی‌های دستوریِ زبانِ پارسی در سده‌های سه و چهار بهره جُستم. ۸ترجمه را تجربه کردم و ۶ماه گذشت، و در پاییز به کسوتِ زبان‌آموز درآمدم...(اعتراف میکنم که زبان آموختن در ۲۸سالگی کارِ دشواری است! زیرساخت‌های ذهنیِ آموختنِ زبان سال‌هاست که متروک شده و ذهنِ تو در چارچوبِ زبان‌هایت(برای من پارسی و آذری!) به کش-مکش میپردازد! آن‌چندان که ذهن آماده است تا انبوهِ پیشنهاداتش را برای مفهومی که قصدِ بیانش را داری، به زبانِ خودت روانه کند؛ ولی در زبانی که تازه گام در راهِ فهمیدنش نهاده‌ای، همین ذهن، گاهی حتّا الکن‌تر از ساختنِ ساختواره‌های ساده‌ی زبانی است!!) تسلّط بر زبانِ مقصد -بیش از زبانِ مبدئـ- بزرگ‌ترین چالشِ مترجم است! به ویژه در شعر، که گزینشِ واژه‌ای نامناسب، گاه کلیّتِ روایت را نامفهوم میسازد! در شعر، همواره موسیقیِ بیرونی یا موسیقیِ درونی(فرامتنِ) واژه است که این تناسب با روایت را تعیین میکند. و تمامِ تلاشِ من در تمامِ این ترجمه‌ها، کارگزینیِ «مناسب» برای هر واژه بود. شاید این خلاصه شایای توضیحِ بالا باشد: «تمامِ تلاشِ من در ترجمه معطوف به درست‌چینیِ واژه‌هایی است که در بطنِ روایتی که بازمیشناسم رخ‌نمون میگردند؛ تلاشی که بی‌وفاداری به متنِ اصلی، در بهترین حالت اثری دستِ چندم خواهد بود...!» از این رو، به «بازآفرینیِ شعر در زبانِ مقصد»(آن‌گونه که جا افتاده و معمولاً متنِ اصلی را -به عنوانِ مادر- زایای روایتی تازه در زبانِ مقصد میبیند) قایل نی‌ستم؛ و فکر میکنم که میتوان شعرِ مدرن را، به تمامی، و با وفاداریِ کامل به متن و حتّا ترتیب و ترکیبِ سطرهای شعر، ترجمه کرد. گرچه حالا دیگر باید این پرسش را پیش کشید که «شعرِ مدرن چی‌ست...؟» شعر -مدرن- کیفیتی است روایی، که واجدِ ایده است و بنیانِ زبان را به چالش میکشد(و منظورم ابداً این نی‌ست که زبان را از معنی تهی میکند!)؛ از این رو در هنگامِ نقد، نباید شعر را تجزیه کرد! ما «رخدادِ» شعر را در نظر آورده و آن را میسنجیم؛ دقیقاً «رخداد» را میسنجیم! و رخداد عبارت است از نسبتِ ایده با روایت! بنا بر این، تشبّهِ نقد به «تجزیه‌ی شعر» مغلطه‌ای بیش نی‌ست؛ چرا که شعر اساساً تجزیه‌ناپذیر است! منتقد هم قرار نی‌ست تشریحِ جسد کند...!! با این توضیح هر شعری قابلِ ترجمه است؛ به شرطی که مترجم رخدادِ شعر را همچون رستخیزی ناگهانی تجربه کند، و در زبانِ مقصد، با بازسازیِ همان روایت در نظامی واژگانی -که با توجّه به موسیقیِ بیرونی و درونیِ شعر مغایر با ایده‌های شعر نباشد- متنی تازه به دست دهد. متنی که سطر به سطر به متنِ اصلی وفادار خواهد بود.... #ناصر_تقوی

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.