
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
دلنوشته اکرم نقابی مادر سعید (“سعيد من كجاست؟”) تهیه و تنظیم در کانال ایران آزادی دلنوشته اکرم نقابی مادر سعید زینالی به مناسبت ۱۸ تیرماه ۷۸ (“سعيد من كجاست؟”) در نیمهشب ۱۸تیرماه سال ۱۳۷۸تعدادی از دانشجویان در خوابگاه دانشجویی امیرآباد تهران به یک تظاهرات ضدحکومتی دست زدند و علیه اختناق حاکم شعار دادند. هزاران دانشجو در فردای آن روز ۱۹ تیرماه در حالیکه شعارهای مشهور تظاهرات مردمی علیه رژیم شاه، «میکشم، میکشم، آن که برادرم کشت» و «توپ، تانک، مسلسل، دیگر اثر ندارد» را تکرار میکردند به تظاهرات علیه نظام ستمکار آخوندی پرداختند. در آن قیام تعدادی از دانشجویان به شهادت رسیدند و تعدادی نیز مفقود!! و بعد از سالیان خبری از آنان از خانههای امن وزارت اطلاعات و نیروهای اطلاعات سپاه پاسداران به بیرون درز نکرده و به رازهای ناگشوده تبدیل شدند. دانشجو سعید زینالی ۲۲ ساله یکی از همان مفقودین قیام ۱۸ تیرماه ۷۸است که پس از سالیان پیگیریهای مستمر خانواده و مخصوصا مادر وی هنوز پیگیریها به نتیجه نرسیده است. دلنوشته اکرم نقابی مادر سعید زینالی به مناسبت ۱۸تیرماه و ۲۱ سالگی مفقود شدن سعید به دست سپاهیان «دجال» “سعيد من كجاست؟” نگرانم. نگران جان هاى به لب آمده اى كه بى ارزشند. نگران لب هاى به جان آمده اى كه اگر بجنبند با سوزن خودى دوخته خواهند شد. نگران توام. كجايى،چه ميكنى،چه ميخورى، چه مى پوشى،نفس ميكشى؟ نفس ميكشى آيا؟ جان من كجايى؟عزيزتر از جانم كجايى؟ كجايى كه ببينى جان ديگر ارزشى ندارد،ارزان ترين چيز دنياست.تنها چيزيست كه تورم درش تأثيرى ندارد.هرروز ارزانتر از ديروز. جانِ جوان نه در راه ايستادگى توسط دشمن،كه در راه سفر بسوى آينده با موشك خودى. نه در جنگ با گلوله،با زانوى پليس گرفته ميشود. جانت را برداشته اى و كجا رفته اى؟ سعيدم،پسرم،نبودنت ٢٢ ساله شد.٢١ امين سال سخت ترين سال بود.من دلتنگ تر و غمگين تر بودم و نگران تر. نگرانِ آن جوانى كه بعد از رفتن تو بدنيا آمد و امروز جانِ جوانيش هيچ ارزشى ندارد. نگران جوانى كه پسر كسيست و در راه اعتراض،با گلوله ى پليسِ حافظ جان! كشته ميشود يا جوانان بى گناهى كه در زندان،در انتظار اجراى حكم مخوف و غير انسانىِ اعدام اند. نيستى كه ببينى چه ميكشم. نيستى كه از غم،سرم را روى سينه ى خون شده از بى عدالتى ات بگذارم و بغضِ ٢٢ ساله ام را همراهِ خشم تو فرياد بزنم. نيستى…كجايى؟ كجايى كه امروز بيشتر از هميشه كم دارَمَت… نيستى و من از هميشه نگران ترم. نگرانيم از وقاحتِ عيانيست كه ٢١ سال اين سؤالِ ساده ى من را بى جواب گذاشته است.با سعيد من چه كرده ايد؟؟؟ وقاحتى كه امروز نه فقط عيان باشد و ببينمش،كه با بند بند وجودم حسش كرده ام. ولى قسم به جانِ عزيزت،قسم به تك تكِ جان هاى به لب آمده،تا جان در آخرين سلول بدنم جارى باشد مقابلِ اين وقاحت سر خم نخواهم كرد و خواهم پرسيد”سعيد من كجاست؟”
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.
