پادگرد
کاور پادکست : هما دختر خنده رویی بود
پادکست ایران آزادی

پادکست : هما دختر خنده رویی بود

۸ مهر ۱۴۰۰ · 8 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

هما دختر خنده رویی بود تهیه و تنظیم در کانال ایران آزادی وقتی هما می رفت دل آسمان سرخ بود همون روزی که تیغ آفتاب به دیوارهای رنگ و رو رفته کوچه‌مون نشست به این محله اومدند. خیلی زود با همسایه‌ها یکی شدند. کاسه همسایگی و آش نذری در خون‌شان بود. محمودآقا و انسی خانوم سه فرزند داشتند. البته این حرف انسی خانوم بود. ما فقط دخترشان هما خانوم را می‌دیدیم. مادرم دو قاب عکس از دو جوان را لب طاقچه‌شان دیده بود. مشکل‌گشای پنجشنبه‌هایشان هنوز از خاطرم محو نشده. هما دختر خنده رویی بود و سال آخر دبیرستان بود. من اما پسری نه ساله. یک بار دوست داشتم از حلوای سفره‌ای که انداخته بودند بخورم. اما انسی خانوم با تغیر گفت که حلوای سفره بی بی حور بی بی نور را پسربچه نباید بخورد و اگر بخورد زندانی می‌شود. من با ناراحتی به خانه رفتم و نیم ساعت بعد هما زیر چادر پنهانی برایم حلوا آورد و گفت اینها همه‌اش قصه است. قصه‌ای هم که تو رو غصه‌دار کنه سر و ته نداره. فکر کن حرف‌های مادر من هم یک قسمتی از همون قصه است. بخور به کسی هم چیزی نگو! یازده ساله شدم و عربی برایم آسان نبود. یک آخوند بداخلاق که ازش می‌ترسیدم معلم‌مان بود. از عربی نفرت داشتم. مادرم خواهش کرده بود و هما با ریتم گرفتن پشت سینی چای، عربی یادم داد. هنوز افعال چهارده گانه رو بعد از گذشت آن همه سال حفظم. یادمه که یک دفترچه یادداشت برام جایزه خرید. همه رو مدیون هما خانوم هستم که همیشه دختر خنده رویی بود. حتا وقتی که برای مورچه‌ها دانه برنج می‌ریخت و می‌خندید: اونها هم مثل ما خلق خدا هستند. با اصرار از من می‌خواست اگر در درس‌هایم مشکل دارم بهش خبر بدهم. لب طاقچه‌شان دو عکس جوان با هیبت و غرور خودنمایی می‌کردند و من همیشه دوست داشتم بزرگ که شدم شکل آنها بشوم. هیچ وقت نتونستم بپرسم آن دو جوان داخل قاب عکس‌ها کی هستند. فقط یک بار انسی خانوم را پای طاقچه دیدم که قاب‌ها را تمیز می کرد و آهسته اشک می‌ریخت. تصویر انسی خانوم با صدای شجریان هنوز در ذهنمه؛ «قد خمیده ما سهلت نماید اما، بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد».

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.