
شهری که با دعای یک برده نجات پیدا کرد | داستان واقعی که غرور را میشکند
۷ اسفند ۱۴۰۴ · 9 دقیقه
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
شهری که با دعای یک برده نجات پیدا کردداستان واقعی که غرور را میشکند.در شهری خشکسالی شدیدی آمد. مردم بارها دعا کردند، اما بارانی نبارید در میان آنان، مردی سیاهچهره و فقیر بود؛ بردهای که کسی به او توجهی نداشت و مقامی در جامعه نداشت.اما وقتی او با دلی شکسته و اخلاص دست به دعا برداشت، آسمان گشوده شد و باران رحمت الهی بارید.این داستان یادآور یک حقیقت بزرگ است:مقام و ظاهر انسانها نزد خدا ارزشی ندارد آنچه ارزشمند است، پاکی دل و صداقت در بندگی است.| گوینده: استاد عبداللطیف محمدی| تهیه، تدوین و نشر: نشیدهای محمدی
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.
