پادگرد
کاور قسمت صفرم | برای عشق‌هایی که وزن دارند |واگوچی
واگوچی

قسمت صفرم | برای عشق‌هایی که وزن دارند |واگوچی

۲۴ اسفند ۱۳۹۹ · 3 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

یه ترازو می‌ذاشت جلوش و به جدول کنار خیابون لم می‌داد. خاکی بود. هم لباساش، هم دلش ... رو یه تیکه کاغذ نوشته بود «هزاری نداری فدای سرت، خودت رو وزن کن مهمونِ من». من مشتری ثابتش بودم. هر روز تو مسیر برگشت به خونه، یه هزاری بهش می‌دادم و یه هفتاد کیلو می‌شنیدم. غلام پسر هفده ساله‌ای بود که مچ‌ِ پای چپش مادرزاد مشکل داشت و سخت می‌تونست راه بره. برای همین با ترازو و هزار تومن هزار تومن پول در می‌آورد. یه روز وقتی رفتم رو ترازو غلام گفت پنجاه کیلو... نگاه کردم دیدم هفتاده. خودش خنده‌ش گرفت. گفت امروز همه رو میگم پنجاه‌ کیلو. گفتم حالا چرا پنجاه؟ گفت پنجاه کیلو بود. گفتم کی؟ گفت اسمش رو که نمی‌دونم ولی جای خواهرم نباشه، خیلی قشنگ بود. گفتم به سلامتی... فکر نمی‌کنی واست زوده؟ گفت هم سن و سالای من بچه دارن. گفتم‌ لابد نسل شما زود شروع می‌کنه. گفت شاید نسل شما دیر شروع می‌کنه. دیدم راست میگه. با شرایطی که داشت بیشتر نگرانش بودم تا خوشحال... می‌ترسیدم از طرف چیزی بشنوه که نباید بشنوه. از فردای اون روز غلام حسابی عوض شد. اولین تغییرش این بود که دو هزار تومن ازم می‌گرفت و می‌گفت هفتاد‌ کیلو.‌ دیگه خبری از اون نوشته‌ی هزاری نداری فدای سرت هم نبود. غلام داشت پول جمع می‌کرد تا بره خواستگاری. می‌گفت به ننه‌م گفتم عروس خوشگل نمی‌خوای؟ ننه‌م گفته کی زنت میشه آخه ... منم گفتم سمیه! غلام تو رویاهاش با سمیه، آروغ بچه‌ش رو هم گرفته بود! یه روز وقتی داشتم خودم رو وزن می‌کردم غلام با دست به اون سمت خیابون اشاره کرد و گفت خودشه! نگاه کردم دیدم دو تا دختر دارن میان این سمت خیابون. دخترایی که مانتو و شال و کفش شون درآمد یک سال غلام بود. رفتم یه گوشه وایسادم به تماشا... فقط دعا می‌کردم غرورش له نشه. تو همین فکرا بودم که دیدم اون دو تا دختر از کنار غلام رد شدن. نه اونا به غلام نگاه کردن و نه غلام به اونا ... غلام بلند شد ‌و با پای چپی که رو زمین کشیده می‌شد رفت به استقبال... عصا رو از زیر بغل سمیه گرفت و سمیه به شونه‌ی غلام تکیه داد. غلام عصای سمیه رو گذاشت رو زمین و دستش رو گرفت و کمکش کرد بره رو ترازو... بعد نگاه کرد به من و با خنده گفت از الان همه پنجاه و دو کیلو ... . متن : حسین حائریان کلام : یاشار جعفری موزیک : Josh Kramer - Winter In Paris ---------------------------------------------------------------- مارو در کلیه شبکه‌های اجتماعی و پلتفرم‌های پادکستی با نام واگوچی دنبال کنید ...

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.