پادگرد
نتایج جست وجو برای “هفته اول روز اول” – زبان بیاموز, زندگی را تغییر بده

درس اول از سری دروس آموزش مکالمه ی زبان انگلیسی با استفاده از کتاب Speak Like An American

۱۵ شهریور ۱۳۹۷

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

درود بر عاشقان زبان بیاموز، امیدوارم همیشه سالم و سر زنده باشید. از امروز قصد داریم تا با آموزش کتاب Speak Like An American (همانند یک آمریکایی صحبت کنید) در خدمت شما بزرگواران باشیم. طبق برنامه ریزی انجام شده و برای اینکه شما با انگیزه شروع کنید تصمیم بر آن شده که هر هفته و در روز پنجشنبه یا نهایتاً جمعه یک درس از این کتاب آموزش داده شود و در سایت برای استفاده ی شما کاربران عزیز منتشر گردد. مقدمه شاید بارها برای شمایی که تا حد نسبتاً خوبی انگلیسی می دانید پیش آمده باشد که از مواجهه و هم صحبت شدن با native speakers یعنی دقیقاً کسانی که ذاتاً زبان اولیه ی آنها انگلیسی بوده فراری باشید. چون انگلیسی که به ما یاد داده شده است یک انگلیسی استاندارد است. یعنی انگلیسی که کاملاً رسمی بوده و برای همه ی مردم دنیا قابل فهم می باشد. اما برای مثال شکل صحبت کردن مردم آمریکا زمانی که همدیگر را در قالب یک هم شهری، یک دوست و یا یک فامیل ملاقات می کنند از حالت زبان استاندارد تا حد زیادی فاصله می گیرد. این دقیقاً همان چیزی است که اگر دقت کرده باشید در خود زبان ما و حتی می توان گفت تقریباً در همه ی زبانها با آن رو به رو هستیم. به همین علت است که وقتی برای مثال با یک آمریکایی رو به رو می شویم در دقایق اولیه ممکن است شک زده شویم و چیزی تقریباً از صحبت های طرف مقابل را متوجه نشویم. اگر شما هم از این دسته افراد هستید با ما همراه شوید تا بخشی از مشکلات شما را به امید خدا رفع کنیم. قرار است کتاب Speak Like An American به ما کمک کند تا بخشی از این مسأله را حل کنیم. شما بهتر از من می دانید که زبان همچون دریایی است و رفع یک مشکل در یک زبان با یک یا 2 کتاب میسر نمی باشد. باید مطالعه کرد، شنید و در صحبت کردنمان از آنچه یاد گرفته ایم بهره بریم تا به امید خدا بتوانیم همچون یک آمریکایی صحبت کنیم. این کتاب ارزشمند بیش از 300 اصطلاح بسیار رایج و پر کاربرد را با نمونه های عملیش به ما می آموزد. در هر درس ما با تعدادی از این اصطلاحات و ذکر 2 نمونه جمله برای هر اصطلاح مواجه هستیم. یادگیری اصطلاح در قالب نمونه ی حقیقیش به خوبی به ما می آموزد که هر اصطلاحی را در چه موقعیتی باید استفاده کنیم. بعد از این اصطلاحات و نمونه جملاتش به سراغ یک مکالمه می رویم که تمامی این اصطلاحات یاد گرفته شده در آن به کار رفته است. در این قسمت به شکل کاملاً عملی و روشن خواهیم دید که این اصطلاحات چگونه در قالب یک مکالمه در بین انگلیسی زبانان آمریکایی به کار می رود. نکته ی مهم دیگری که این بخش دارد این است که ما با لهجه ی درست صحبت کردن که شامل لحن و استفاده ی درست از قواعد می شود، آشنا می شویم. در آخر هم آزمونی برای اینکه معلوم شود تا چه اندازه اصطلاحات را آموخته اید طراحی شده است. نحوه ی استفاده از بسته ی آموزشی برای یادگیری درست دروس به موارد ذیل توجه فرمایید. اول اصطلاحات هر درس را به همراه معانی و جملات نمونه ی آن به خوبی فرا بگیرید. در مرحله ی بعد مکالمه ی تقدیم شده را پخش کنید و ببینید با توجه به اصطلاحاتی که یاد گرفته اید چقدر از مکالمه را متوجه می شوید. بعد رجوع کنید به متن مکالمه که من در زیر آن قرار خواهم داد. علتش این است که شاید به علت لهجه ی غلیظ دوستان گوش شما خوب متوجه نشده باشد. قطعاً وقتی متن را چند بار بخوانید و بعد دوباره مکالمه را پخش کنید بسیار بیشتر از پیش گوش شما کلمات برایش آشنا خواهد آمد. پس چندین بار این عمل را تکرار کنید. یعنی چند بار متن را بخوانید و دوباره مکالمه را پخش کنید و روز از نو و روزی هم از نو. بعد از آن به سراغ مکالمه و ترجمه ی آن بروید که به شما تقدیم خواهد شد. اینجاست که خواهید فهمید چقدر از محتوای مکالمه را متوجه شده اید. بنابر این مثلاً اگر 50% از محتوا را متوجه شده اید، با استفاده از ترجمه می توانید 50% دیگر را بیاموزید، به مشکلات خود پی برده و با تمرین زیاد نسبت به رفع آن اقدام کنید. نهایتاً هم به سراغ حل تمارین بروید. پاسخ تمارین بعد از خود تمارین و تحت عنوان answer key یا همان پاسخ نامه آورده شده است. کار تمام است. فقط توجه داشته باشید که در هنگام حل تمارین زود به سراغ پاسخ های آن نروید. اینجا نه به کسی که تمامی تمارین را درست حل کند جایزه تعلق می گیرد و نه کسی که بخشی از تمارین را اشتباه حل کند اعدام می شود. شما خودتان هستید و خودتان. اصطلاحات و نمونه جملات about to : ready to; on the verge of خواستن، قرار بودن، نزدیک بودن، در حال وقوع واقعه ای بودن. example 1: Peter was so angry, he was about to throw a dining room chair at him. مثال 1: پیتر خیلی عصبانی بود. او می خواست یکی از صندلیهای اتاق غذاخوری رو به سمت باب پرتاب کنه. example 2: I’m glad you’re finally home. I was just about to have dinner without you. مثال 2: خوشحالم از اینکه بالاخره خونه هستی. نزدیک بود بدون تو شام بخورم. after all : despite everything; when everything has been considered; the fact is به هر حال، در هر صورت، حقیقت این است که. example 1: You’d better invite Ed to your party. After all, he’s a good friend. مثال 1: بهتر اِد رو به مهمونیت دعوت کنی. به هر حال اون دوست خوبیه. example 2: It doesn’t matter what your boss thinks of you. After all, you’re going to quit your job anyway. مثال 2: مهم نیست رئیست راجع به تو چی فکر می کنه. در هر صورت تو قرار از این کار بیای بیرون. at least : anyway; the good thing is that… حد اعقل، کمترین حدش، نکته ی مثبتش این است که. example 1: We’ve run out of coffee, but at least we still have tea. مثال 1: قهومون تموم شده ولی حد اعقل چایی که داریم. example 2: Tracy can’t afford to buy a car, but at least she has a good bicycle. مثال 2: تریسی نمی تونه یه ماشین بخره. ولی خوبیش این هست که یه دوچرخه ی خوب داره. note: The second definition of this phrase is “no less than” توجه: در کتاب توضیح داده که یک تعریف دیگه هم برای at least داریم که البته من معنیش رو در بالا نوشتم. یعنی کمتر از یک حدی نبودن یا همان حد اعقل که من به اون اشاره داشتم. برای تکمیل این توضیح یه مثال دیگه کتاب آورده. There were at least 300 people waiting in line to buy concert tickets. حد اعقل 300 نفر برای خرید بلیط کنسرت تو صف بودند. یعنی شاید با تخمینی که طرف زده تعداد مردم کمی بیشتر از 300 نفر باشه ولی کمتر از اون نیست. نمی دونم چرا یه کلمه به این سادگی رو کتاب اینقدر روش مانور داده. break the news : to make something known مسأله ای را علنی کردن، چیزی را به اطلاع کسی رساندن، به کسی خبری دادن. example 1: Samantha and Michael are getting married, but they haven’t yet broken the news to their parents. مثال 1: سِمانتا و مایکل دارن با هم ازدواج می کنن. ولی هنوز این خبر رو به پدر و مادرشون نگفتند. example 2: You’d better break the news to your father carefully. After all, you don’t want him to have a heart attack! مثال 2: بهتر این مسأله رو کم کم به اطلاع پدرت برسونی. در هر صورت تو که دوست نداری پدرت سکته کنه! cost an arm and a leg : to be very expensive به شدت گران بودن، دارای قیمت سرسام آور بودن. example 1: A college education in America costs an arm and a leg. تحصیل در یک کالج آمریکایی هزینه های سرسام آوری داره. example 2: All of the furniture at Honest Abe’s costs an arm and a leg! مثال 2: تمامی وسایل خانگی در فروشگاه Honest Abe به شدت گران هستند. dead-end job : a job that won’t lead to anything else شغل و یا کار بی نتیجه، شغلی که آینده ندارد، شغلی که در آن سودی نیست. example 1: Diane realized that working as a cashier was a dead-end job. مثال 1: دیانا فهمید که کار کردن به عنوان یک صندوقدار، آینده ای براش نداره. example 2: Jim worked many dead-end jobs before finally deciding to start his own business. جیم قبل از اینکه تصمیم بگیره کسب و کار خودش رو بالاخره راه بندازه، تجربه ی فعالیت در کارهای بی شماری رو داشت که هیچ سودی براش نداشتند. let’s face it : accept a difficult reality بیا با حقیقت رو به رو بشیم، بیا حقیقت رو بپذیریم. example 1: Let’s face it, if Ted spent more time studying, he wouldn’t be failing so many of his classes! مثال 1: بیا حقیقت رو بپذیریم. اگر تد یه مقدار زمان بیشتر می گذاشت، الان خیلی از امتحاناتش رو مردود نمی شد. example 2: Let’s face it, if you don’t have a college degree, it can be difficult to find a high-paying job. مثال 2: بیا حقیقت رو قبول کنیم. اگر تو مدرک آکادمیک نداشتی، خیلی مشکل بود که بتونی یه شغل پر درآمد پیدا کنی. to give one the creeps: to create a feeling of disgust or horror حس تنفر به کسی یا چیزی داشتن، از کسی یا چیزی به علت رفتارهای عجیب و غریبش ترسیدن. example 1: Ted’s friend Matt has seven earrings in each ear and an “I Love Mom” tattoo on his arm. He really gives Nicole the creeps. مثال 1: دوست تِد، مَت، 7 گوشواره در هر گوش و یک خالکوبی “من عاشق مادرم هستم” روی بازویش دارد. او یک حس وحشت در نیکول به وجود میاره. example 2: There was a strange man following me around the grocery store. He was giving me the creeps! مثال 2: مردی عجیب و غریب در اطراف خوار و بار فروشی همراه من میومد. این حرکتش من رو می ترسوند. to go back to the drawing board : to start a task over because the last try failed; to start again from the beginning کاری را از اول آغاز کردن. توجه: وقتی این اصطلاح به کار می رود که شخصی در انجام کاری نا موفق بوده و حال می خواهد آن را با تدابیری جدید مجدداً از اول آغاز نماید. example 1: Frank’s new business failed, so he had to go back to the drawing board. مثال 1: کسب و کار جدید فرانک موفقیتی براش نداشت، بنابر این، او مجبور بود همه چیز رو از اول شروع کنه. example 2: The president didn’t agree with our new ideas for the company, so we had to go back to the drawing board. مثال 2: رئیس با ایده های جدید ما موافق نبود، بنابر این، ما مجبور شدیم همه چیز رو از اول شروع کنیم. to go belly-up : to go bankrupt ورشکست شدن، ابه لحاظ مالی همه چیز را از دست دادن. example 1: Many people lost their jobs when Enron went belly-up. مثال 1: وقتی اِنرِن ورشکست شد، خیلی از مردم شغلشون رو از دست دادن. example 2: My company lost $3 million last year. We might go belly-up. شرکتم پارسال 3 میلیون دلار خسارت دید. ممکن ورشکست بشیم. to give someone the ax : to fire someone کسی را اخراج کردن. example 1: Mary used to talk to her friends on the phone all day at work, until one day her boss finally gave her the ax. مثال 1: مِری عادت داشت که تمام ساعات کاریش رو صرف تلفن صحبت کردن با دوستاش بکنه. تا اینکه یه روز رئیسش اون رو از کارش اخراج کرد. example 2: Poor Paul! He was given the ax two days before Christmas. مثال 2: بیچاره پال! دو روز مونده به کریسمس از کارش اخراج شد. to lose one’s temper : to become very angry به شدت عصبانی شدن، کنترل خود را از دست دادن، به خشم آمدن، عصبی شدند. example 1: Bob always loses his temper when his kids start talking on the telephone during dinner. مثال 1: باب وقتی بچه هاش موقع شام شروع به صحبت با تلفن می کنند، به شدت عصبی می شود. example 2: When Ted handed in his essay two weeks late, his teacher really lost her temper. مثال 2: وقتی تِد مقالش رو 2 هفته دیرتر تحویل داد، معلمش واقعاً از کوره در رفت. to make up one’s mind : to reach a decision; to decide تصمیم خود را گرفتن. example 1: Stephanie couldn’t make up her mind whether to attend Harvard or Stanford. Finally, she chose Stanford. مثال 1: استفانی نمی تونست تصمیم بگیره که آیا به دانشگاه هاروارد بره یا به دانشگاه استنفرد. بالاخره دانشگاه استنفرد رو انتخاب کرد. example 2: Do you want an omelette or fried eggs? You’ll need to make up your mind quickly because the waitress is coming. املت می خوای یا تخم مرغ نیمرو؟ باید تصمیمت رو زود بگیری. چون گارسن داره میاد. no point in : no reason to; it’s not worth (doing something) ارزشی نداشتن، سودی در انجام کاری نبودن، وقت تلف کردن، نتیجه ای نداشتن. example 1: There’s no point in worrying about things you can’t change. مثال 1: نگرانی در خصوص چیزهایی که نمی تونی تغییرشون بدی کاملاً بی فایده هست. example 2: There’s no point in going on a picnic if it’s going to rain. مثال 2: اگه قرار باشه بارون بباره، به گردش رفتن وقت تلف کردن هست. to put up with : to endure without complaint تحمل کردن. example 1: For many years, Barbara put up with her husband’s annoying behavior. Finally, she decided to leave him. مثال 1: باربارا سالها رفتار خشونت آمیز شوهرش رو تحمل کرد و بالاخره تصمیم گرفت ازش طلاق بگیره. example 2: I don’t know how Len puts up with his mean boss every day. مثال 2: من نمی دونم لِن چه شکلی رئیس عوضیش رو تحمل می کنه. real flop or flop : a failure عمل یا کار بی نتیجه، بی فایده، بی ثمر، خوب از آب در نیامدن. example 1: The Broadway play closed after just 4 days. it was a real flop! مثال 1: اجرای نمایشنامه ی برادوی فقط 4 روز اکران شد. این اجرا سر انجامی نداشت. example 2: The company was in trouble after its new product flopped. مثال 2: وقتی محصولات خوب از آب در نیومد، شرکت دچار یک چالش شد. to save the day : to prevent a disaster or misfortune از بروز حادثه یا مصیبتی جلوگیری کردن، نجات دادن، مشکلی را از سر راه برداشتن. example 1: The Christmas tree was on fire, but Ted threw water on it and saved the day. درخت کریسمس تو آتیش می سوخت. اما تِد روش آب ریخت و اون رو از سوختن نجات داد. example 2: We forgot to buy champagne for our New Year’s party, but Sonia brought some and really saved the day! مثال 2: فراموش کردیم برای مهمونی سال نو شامپاین بخریم. ولی سونیا یه مقدار با خودش آورد و این شکلی مشکل رو حل کرد. توجه: شامپاین نوعی برند تجاری برای نوع خاصی از مشروبات الکلی می باشد. as sharp as a tack : very intelligent خیلی باهوش. example 1: Jay scored 100% on his science test. He’s as sharp as a tack. مثال 1: جی در امتحان علوم نمره ی 100 گرفت. اون خیلی با هوشه. example 2: Anna got a scholarship to Yale. She’s as sharp as a tack. مثال 2: انا از Yale بورسیه گرفت. اون خیلی با هوشه. to talk over : to discuss در خصوص مسأله ای بحث کردن، درباره ی موضوع خاصی صحبت کردن. example 1: Dave and I spent hours talking over the details of the plan. من و دِیو ساعات زیادی رو به بحث در خصوص جزئیات طرح اختصاص دادیم. example 2: Before you make any big decisions, give me a call and we’ll talk things over. مثال 2: قبل از اینکه هر تصمیم بزرگی بگیری، به من زنگ بزن تا در خصوص مسائل پیرامونش صحبت کنیم. top dollar : the highest end of a price range; a lot of money بیشترین حد افزایش قیمت، خیلی گران، پول زیادی بابت چیزی پرداخت کردن. example 1: Nicole paid top dollar for a shirt at Banana Republic. نیکول پول زیادی رو صرف خرید یک پیرهن از فروشگاه Banana Republic کرد. example 2: Wait until those jeans go on sale. Why pay top dollar? اونقدر صبر کن تا این شلوارها به حراج گذاشته بشن. چرا پول زیادی بدی؟ مکالمه لطفاً به مکالمه ی زیر به دقت گوش دهید. http://www.zabanbiamooz.com/amoozesh/lesson1.mp3 BOB’S DAY AT WORK Bob works as a manager in a furniture store. Peter, his boss, is not happy about sales. Bob’s new advertising campaign hasn’t helped. Peter decides to fire him. Peter: Bob, I hate to break the news, but our sales were down again last month. Bob: Down again, Peter? Peter: Yeah. These days, everybody’s shopping at our competition, Honest Abe’s Furniture Store. Bob: But everything in there costs an arm and a leg! Peter: That’s true. They do charge top dollar. Bob: And their salespeople are very strange. They really give me the creeps! Peter: Well, they must be doing something right over there. Meanwhile, we’re about to go belly-up. Bob: I’m sorry to hear that. I thought my new advertising campaign would save the day. Peter: Let’s face it: your advertising campaign was a real flop. Bob: Well then I’ll go back to the drawing board. Peter: It’s too late for that. You’re fired! Bob: What? You’re giving me the ax? Peter: Yes. I’ve already found a new manager. She’s as sharp as a tack. Bob: Can’t we even talk this over? After all, I’ve been working here for 10 years! Peter: There’s no point in arguing, Bob. I’ve already made up my mind. Bob: Oh well, at least I won’t have to put up with your nonsense anymore! Good-bye to you and good-bye to this dead-end job. Peter: Please leave before I lose my temper! مکالمه به همراه ترجمه ی فارسی BOB’S DAY AT WORK روز کاری باب Bob works as a manager in a furniture store. باب در یک فروشگاه مبلمان به عنوان یک مدیر مشغول به کار می باشد. Peter, his boss, is not happy about sales. رئیس باب یعنی پیتر از میزان فروش رضایت ندارد. Bob’s new advertising campaign hasn’t helped. پویش تبلیغاتی جدید باب نیز منجر به حل مسأله نشده است. Peter decides to fire him. پیتر تصمیم می گیرد باب را اخراج کند. Peter: Bob, I hate to break the news, but our sales were down again last month. پیتر: باب، اصلاً دوست ندارم این خبر رو بهت بدم. اما میزان فروش ما در ماه گذشته نیز مجدد پایین اومده. Bob: Down again, Peter? باب: پیتر، دوباره پایین اومده؟ Peter: Yeah. These days, everybody’s shopping at our competition, Honest Abe’s Furniture Store. پیتر: درسته. این روزا همه ی فروشگاهها مثل Honest Abe’s Furniture Store دارند با ما رقابت می کنند. توجه: Honest Abe’s Furniture Store اسم یک فروشگاه مبلمان می باشد. Bob: But everything in there costs an arm and a leg! باب: اما همه چیز اونجا به شدت گرون هست! Peter: That’s true. They do charge top dollar. پیتر: حقیقت همینه. اونا قیمتها رو به شدت بالا بردند. Bob: And their salespeople are very strange. They really give me the creeps! باب: و فروشندگانشون هم عجیب و غریب هستند. من از رفتارشون وحشت دارم. Peter: Well, they must be doing something right over there. Meanwhile, we’re about to go belly-up. پیتر: خب، حتماً اونا در این خصوص دارند اقداماتی رو صورت میدن. در هر صورت، ما داریم ورشکست میشیم. Bob: I’m sorry to hear that. I thought my new advertising campaign would save the day. باب: از شنیدن این خبر متأسف شدم. فکر می کردم پویش تبلیغاتی جدیدم مشکل رو حل کنه. Peter: Let’s face it. your advertising campaign was a real flop. پیتر: بیا حقیقت رو قبول کنیم. پویش تبلیغاتی تو واقعاً یک کار بی نتیجه و بی ثمر بود. Bob: Well then I’ll go back to the drawing board. باب: با این شرایط از اول شروع می کنم. Peter: It’s too late for that. You’re fired! پیتر: برای این کار دیره. تو اخراج هستی! Bob: What? You’re giving me the ax? باب: چی؟ تو داری من رو اخراج می کنی؟ Peter: Yes. I’ve already found a new manager. She’s as sharp as a tack. پیتر: بله، من قبلاً یک مدیر جدید پیدا کردم. اون خیلی باهوشه. Bob: Can’t we even talk this over? After all, I’ve been working here for 10 years! باب: ما حتی نمی تونیم در این خصوص بحث کنیم؟ بابا به هر حال من 10 سال که اینجا دارم خدمت می کنم! Peter: There’s no point in arguing, Bob. I’ve already made up my mind. پیتر: باب، این موضوع ارزش صحبت کردن نداره. در هر صورت من قبلاً تصمیمم رو گرفتم. Bob: Oh well, at least I won’t have to put up with your nonsense anymore! Good-bye to you and good-bye to this dead-end job. باب: بسیار خب. نکته ی مثبتش این هست که دیگه مجبور نیستم چرندیات تو رو تحمل کنم. خودت و شغل بی ثمرت رو به خدا میسپرم. Peter: Please leave before I lose my temper! پیتر: قبل از اینکه کنترلم رو از دست بدم اینجا رو ترک کن. تمارین و پاسخ نامه ی آن Fill in the blank with the missing word: 1. I can’t believe you bought a couch at Honest Abe’s. Everything in that store costs an arm and a …….. a) foot b) leg c) hand 2. After Bob found out that his advertising campaign failed, he wanted to go back to the drawing …….. a) board b) table c) room 3. When somebody isn’t listening to you, there’s no …….. in trying to argue with them. a) edge b) tip c) point 4. Jose is really smart. He’s as sharp as a …….. a) tack b) nail c) screw 5. The salespeople at Honest Abe ‘s always look angry and never speak to anybody. No wonder they …….. Bob the creeps. a) take b) give c) allow 6. Bob got fired. He isn’t looking forward to …….. the news to his family. a)breaking b) cracking c) saying 7. Bob thought his new advertisements would bring in lots of customers and save the …….. a) morning b) night c) day 8. Fortunately, Bob no longer has to put …….. with his stupid boss at the furniture store. a) over b) in c) up answer key: 1. b) leg 2. a) board 3. c) point 4. a) tack 5. b) give 6. a) breaking 7. c) day 8. c) up دوستانی که مشکلی در این درس دارند می توانند از طریق بخش دیدگاه های همین درس و یا از طریق تماس با ما با من در ارتباط باشند. با هم، در کنار هم و برای هم تا فتح قله های افتخار

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.