پادگرد
کاور فصل دوم/ زندان قرچک/ قسمت بیست و یکم
نفس دوم

فصل دوم/ زندان قرچک/ قسمت بیست و یکم

۱۸ مهر ۱۴۰۴ · 28 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

قسمت بیست و یکم " نفس دوم" منتشر شد. این آخرین بخش از فصل دوم کتاب است. در این قسمت از دختر بالرین و دختردایی‌اش می‌شنوید که چگونه بازداشت شدند، از داستان زنان دستفروش و مسافر مترو تهران می‌شنوید که با صدای بلند در واگن ها فریادزده بودند: جمهوری اسلامی نمی‌خواییم نمی‌خواییم... از سرود شبانه ای میشنوید که دخترها هم شب قبل از خواب با هم می خواندند تا چراغ امید را در دل هم زنده نگهدارند. از قصه خواهران حکیمیه تهران می‌شنوید، از شیوع شپش در بند هشت می‌شنوید و ترس و اضطرابی که بر جان آدمها انداخت. از ویدا ربانی می‌شنوید که چگونه مثل فلورانس نایتینگل در کنج آفتابی حیات روی صندلی چوبی می‌نشست و موی یکی یکی دخترکان وحشتزده از شپش را، شانه می‌کرد، دارو می زد و می‌شست... از مواجه و فریادش بر سر زهره الهیان و فاطمه قاسم پور نمایندگان اعزامی مجلس می‌شنوید. از خانم دکتر لاکچری‌ شعار نویس‌مان می‌شنوید که در دیدار با نماینده وزارت بهداشت، به جای تقاضا برای آزادی خودش، دارو و اقلام بهداشتی برای دختران خواسته بود و پوستر و بروشور ضد سیگار تا بتوانند دخترکان را از عواقب مصرف سیگار آگاه کند. از شبی می‌شنوید که ناگهان از قرچک منتقلم کردند و دیدن خیابانهای شهر و آدمهایش در آن غروب سرد و خاکستری پاییزی، چه دلتنگی عمیقی را در من زنده کرد. شرح عکس: مازندران، در یکی از سفرهای مکرر شمال، حدود سالهای پنجاه و شش یا پنجاه و هفت در آغوش مادر که امن‌ترین جای دنیا بود. خوب یادم هست برادرم سعید به خاطر آنکه شلوار جین من پیش بند داشت، مرا مسخره می‌کرد و می‌گفت من و مامان و بابا و میترا شلوارمان "لی‌" واقعی است، اما تو بچه‌ای و شلوارت پیش بند دارد. * نکته: در ابتدای این قسمت تاریخ را یازدهم مهر اعلام کردم چون هفته قبل ضبط شده بود اما به خاطر کشته شدن سمیه رشیدی عزیز، یک هفته دیرتر پخش می‌شود. مثل همیشه کلیه اپیزودها در کلیه پادگیرهای صوتی تحت عنوان" نفس دوم" قابل دسترسی مستقیم و رایگان است. #زن_زندگی_آزادی #زندان_قرچک

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.