
گفتار ۷- مثنوی معنوی - دفتر اول - بردن پادشاه طبیب را بر سر بیمار تا حال او را ببیند
۵ اردیبهشت ۱۳۹۸ · 21 دقیقه
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
بسم الله الرحمن الرحیم / پس از توضیحات مولانا درباره ادب و شرح دیدار پادشاه و حکیم... او توضیح می دهد که پادشاه مهمان خود را بر بالین بیمار برده و حکیم به بررسی حال کنیز می پردازد... ماجرا به گونه ای ادامه می یابد که یاد شمس تبریزی معشوق دیرینه مولانا در خاطر او زنده می شود قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند بعد از آن در پیش رنجورش نشاند رنگ و رو نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید گفت هر دارو که ایشان کردهاند آن عمارت نیست ویران کردهاند بیخبر بودند از حال درون استعیذ الله مما یفترون دید رنج و کشف شد بروی نهفت لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت رنجش از صفرا و از سودا نبود بوی هر هیزم پدید آید ز دود دید از زاریش کو زار دلست تن خوش است و او گرفتار دلست عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل علت عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سر رهبرست هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گرچه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بیزبان روشنترست چون قلم اندر نوشتن میشتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب از وی ار سایه نشانی میدهد شمس هر دم نور جانی میدهد سایه خواب آرد ترا همچون سمر چون برآید شمس انشق القمر خود غریبی در جهان چون شمس نیست شمس جان باقیست او را امس نیست شمس در خارج اگر چه هست فرد میتوان هم مثل او تصویر کرد شمس جان کو خارج آمد از اثیر نبودش در ذهن و در خارج نظیر در تصور ذات او را گنج کو تا در آید در تصور مثل او چون حدیث روی شمس الدین رسید شمس چارم آسمان سر در کشید واجب آید چونک آمد نام او شرح رمزی گفتن از انعام او
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.

