

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
تو زمین فوتبال بهش میگفتیم ناصر فنر. بس که بازیکن بود لامصب. تو تیم آفتاب شهر بازی میکرد. فقیر بود. این اواخر ولی وضعش خوب شده بود انگار! منو میبرد چلوکبابی، هی لباس عوض میکرد. یه روزم اومد گفت میخوای شاهو ببینی؟ گفتم شاهو؟ آره که میخوام! گفت چند وقت دیگه شاه میاد دانشگاه تهران. بیا بریم. سه روز بعد یه دوربین انداخته بود گردنش و یه کارت خبرنگاری مال روزنامه پرچم اسلام هم گرفته بود دستش و منتظر من بود جلو دانشگاه تهران. رفتیم تو دانشگاه، من تو سالن و ردیف آخر نشستم. اونم رفت عکاسیشو کنه. همه داشتن عکس میگرفتن که یکهو تا شاه نزدیک شد، پشت دوربین کهنهش رو باز کرد...» این روایت مرتضی احمدی بود، بازیگر و صدا پیشه و خواننده بیات تهران و آدم باحال! خاطرهای از رفیقش، ناصربیگوش، کسی که شاه رو ترور کرد. ما در این قسمت از مورخ رفتیم سراغ داستان ترورهای شاه، دو تروری که اگرچه هدفشون شاه بود ولی به جای شاه، قربانیان دیگهای گرفت
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





