پادگرد
کاور بیانات حضرت آیت الله کمیلی خراسانی در شب ششم محرم 1444
محرم الحرام – پایگاه اطلاع رسانی آیت الله کمیلی خراسانی

بیانات حضرت آیت الله کمیلی خراسانی در شب ششم محرم 1444

۱۵ مرداد ۱۴۰۱

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

بسم الله الرحمن الرحیم دانلود صوت بیانات حضرت آیت الله کمیلی خراسانی در شب ششم محرم 1444 مدّت زمان 32:15 دقیقه تاریخ:چهارشنبه-1401/05/12 مکان: تهران- قنات کوثر- هیئت متوسلین به اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم‌ السلام) 12.9MB- دانلود عناوین: با ذکر صلوات نفاق و کدورت از دل‌ها بیرون می‌رود.- شب ششم محرم، شبِ حضرت قاسم علیه‌السلام – معتبر نبودن داستان ازدواج حضرت قاسم علیه‌السلام در کربلا- قاسم‌بن موسی بن جعفر – داستان حمید بن قحطبه و قتل عام سادات- روضه‌خوانی کشتار فجیع ۶۰ تن از سادات و علویان در زندان، توسط شخص حمید بن قحطبه عبیدالله بزاز نیشابوری می‌گوید: «من با حمید بن قحطبه طوسی (یکی از حکمرانان هارون) معامله داشتم. روزی برای دیدار او بار سفر بستم. وقتی به آنجا رسیدم، از آمدن من باخبر شد! هنوز لباس سفر بر تن داشتم که مرا احضار کرد. به نزد او رفتم. وی را در اتاقی دیدم که آب از وسط آن می‌گذشت! سلام کردم، حمید تشت و آفتابه‌ای آورد و دست‌هایش را شست. مرا نیز توصیه به شستن دست‌ها نمود. سپس سفره غذا را پهن کردند. من فراموش کرده بودم که اکنون ماه رمضان است و روزه هستم! در بین غذاخوردن یادم آمد و بلافاصله دست از غذا کشیدم. حمید از من پرسید: چه شد؟ چرا غذا نمی‌خوری؟ گفتم: فراموش کردم که ماه رمضان است و روزه‌ام؛ اما شما چرا روزه نیستید؟ حمید گفت: من علت خاصی برای خوردن روزه‌ام ندارم و از سلامت نیز برخوردارم. سپس چشمانش پر از اشک شد و گریست! پس از آنکه از خوردن فراغت یافت، از او پرسیدم: علت گریستن شما چیست؟ جواب داد: هارون الرشید، هنگامی که در طوس بود، در یکی از شب‌ها مرا خواست. چون به محضر او رفتم، دیدم رو به روی وی شمعی در حال سوختن است و شمشیری آخته نیز در جلو اوست و خدمتکار او هم ایستاده بود. هنگامی که در برابر وی قرار گرفتم، چشمش که به من افتاد گفت: حمید! تا چه اندازه از امیرالمؤمنین اطاعت می‌کنی؟ گفتم: با مال و جانم! هارون سر به زیر انداخت و دستور داد به خانه‌ام برگردم. از رسیدنم به منزل چندانی نگذشته بود که مأمور آمد و گفت: خلیفه با تو کار دارد. می‌ترسیدم هارون قصد کشتن مرا داشته باشد. اما چون در برابر وی حاضر شدم، از من پرسید: از امیرالمؤمنین چگونه اطاعت می‌کنی؟ گفتم: با جان و مال و خانواده و فرزندم. هارون تبسمی کرد و دستور داد برگردم. چون به خانه‌ام رسیدم، باز فرستاده هارون آمد و گفت: امیر با تو کار دارد. در پیش هارون حاضر شدم، دیدم او در همان حالت گذشته‌اش نشسته است. از من پرسید: از امیرالمؤمنین چگونه اطاعت می‌کنی؟ گفتم: با جان و مال و خانواده و فرزند و دینم. هارون خندید و سپس به من گفت: این شمشیر را بردار و آنچه این غلام به تو دستور می‌دهد، به جای آر! خادم شمشیر را برداشت و به من داد و مرا به حیاطی برد. آن حیاط سه اتاق داشت با درب‌هایی قفل شده، در وسط حیاط با چاهی رو برو شدم. خادم در یکی از اتاق‌ها را باز کرد. در آن اتاق، بیست تن از پیر و جوان که همگی به زنجیر بسته شده بودند. غلام به من گفت: امیرالمؤمنین تو را به کشتن همه اینها فرمان داده است. آنان همه علوی و از نسل علی(ع) و فاطمه(س) بودند. خادم یکی یکی آنان را می‌آورد و من هم گردن ایشان را با شمشیر می‌زدم، تا آنکه آخرینشان را نیز گردن زدم! سپس خادم جنازه‌ها و سرهای کشتگان را در آن چاه انداخت. آنگاه، خادم در اتاق دیگری را گشود. در آن اتاق هم بیست نفر علوی به زنجیر بسته شده بودند. خادم گفت: امیرالمؤمنین فرموده است که اینان را هم بکشی! بعد یکی یکی آنان را پیش من می‌آورد و من گردن می‌زدم و او هم سرها و جنازه‌های آنان را به چاه می‌ریخت تا آنکه همه را کشتم. سپس در اتاق سوم را گشود و در آن هم بیست تن از فرزندان علی(ع) به زنجیر کشیده شده بودند. خادم گفت: امیرالمؤمنین فرموده است که اینان را نیز بکشی! باز به شیوه قبل همه را کشتیم تا این که از آنان تنها پیرمردی باقی مانده بود. آن پیر به من گفت: نفرین بر تو ای بدبخت! روز قیامت هنگامی که تو را نزد جد ما رسول الله(ص) بیاورند تو چه عذری خواهی داشت که شصت تن از فرزندان آن حضرت را که زاده علی(ع) و فاطمه(س) بودند، به قتل رساندی؟ در این هنگام دست‌ها و شانه‌هایم به لرزه افتاد. خادم نگاهی غضبناک به من کرد! لذا آن پیر را نیز کشتم و خادم جسد او را به چاه افکند اکنون با این وصف، روزه و نماز چه سودی برایم خواهد داشت، حال آنکه در آتش، جاودان خواهم ماند». منبع: بحار الانوار، ج۴۸، ص۱۷۱-۱۷۷؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۱، باب ۹، ص۲۱۷-۲۲۲. نوشته بیانات حضرت آیت الله کمیلی خراسانی در شب ششم محرم 1444 اولین بار در پایگاه اطلاع رسانی آیت الله کمیلی خراسانی . پدیدار شد.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.