پادگرد
کاور تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و یکم
كتيبه

تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و یکم

۲۵ خرداد ۱۳۹۸ · 24 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

در این قطعه داستانی روایت می شود از دوران معتصم، خلیفۀ عباسی، که در حدود 200 سال پیش از دوران امیر مسعود می زیسته. داستان مربوط است به افشین، سردار ایرانی که "خدمتی پسندیده کرد و بابک خرمدین را برانداخت". بین افشین و یکی از درباریان به نام "بودُلَف" دشمنی ای عمیق است و و افشین بارها از خلیفه خواسته که دست او را بر بودلف گشاده بگذارد. در نهایت خلیفه شبی تقاضای او را می پذیرد ولی بلافاصله پشیمان می شود. داستان از زبان "احمد بن ابی دواد" قاضی القضات روایت می شود که شبانگاه به دیدار خلیفه می رود و از ماجرا آگاه می شود و خلیفه او را به شفاعت می فرستد. افشین در ابتدا نمی پذیرد. تا اینکه کار به تهدید می کشد و افشین می فهمد که خلیفه از کشتن بودلف بشدت عصبانی خواهد شد و او را رها می کند. آنچه در این داستان به چشم می خورد عباراتی است که در وصف افشین و بودلف استفاده شده است. افشین از زبان خلیفه "سگِ نا خویشتن شناسِ نیم کافر" وصف می شود. در حالیکه بودلف به گفتۀ احمد "بندۀ خداوند است و سوار عرب است" . همچنین احمد می گوید "و از طرزی دیگر سخن پیوستم ستودن عجم را که این مردک از ایشان بود- و از زمینِ اُسروشنه بود- و عجم را شرف بر عرب نهادم، هر چند که دانستم که اندر آن بزه یی بزرگ است". وقتی که احمد شرح ماجرا و التماسهایش به افشین را برای خلیفه می گوید، ذکر می کند که "دریغا مسمانیا که که از نامسلمانی اینها باید کشید". در نهایت خلیفه به افشین عتاب می کند که "هر کسی آن کند که از اصل و گوهر وی سزد، و عجم عرب را چون دوست دارد با آنچه بدیشان رسیده است از شمشیر و نیزۀ ایشان؟" و به احمد می گوید "بخدای عز و جل سوگند خورم که افشین جان از من نبرد که وی مسلمان نیست".

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.