پادگرد
کاور شبهای بی شمار
کتابخانه گلها

شبهای بی شمار

۲۰ تیر ۱۳۹۹ · 27 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

#گلهای_رنگارنگ برنامه شماره 542 #ایرج #عهدیه #فرهاد #حافظ #مفتون دنبلی آذربایجانی #امیر_فیروزکوهی #جهانگیر_ملک #مجید_نجاحی #پرویز_یاحقی #جواد_معروفی #آذر_پژوهش ماهی به جلوه در نظر از هر نظاره ای است سروی به عشوه در گذر از هر کناره ای است از بس که شاهدی ست به هر گوشه در خرام هر گوشه ای ز دیده به کار نظاره ای است هر ذره از گلم گرو آتشین گلی هر پاره از دلم به کف ماه پاره ای است تنها نه هر دو دیده من محو روی توست سوی تو ام ز هر سر مژگان اشاره ای است آتش فتد ز یاد جوانی به جان من هر شب که نور ماه و فروغ ستاره ای است ماییم و همین کنج خرابات و دمی خوش گاهی به وفایی خوش و گه با ستمی خوش شادیم که آزاد ز هر بود و نبودیم مستیم که هستیم به هر بیش و کمی خوش سرمست به هر شادی و دلشاد بر هر رنج با مهر و وفایی خوش و با درد و غمی خوش چون راه تو می پویم و چشمم به ره توست در هر نظری مستم و در هر قدمی خوش زیور به خود مبند که زیبا ببینمت با دیگران مباش که تنها ببینمت یک جام نوش کردی و مشتاق دیدمت جامی دگر بنوش که شیدا ببینمت بگذشت در فراق تو شبهای بی شمار هرشب در این امید که تنها ببینمت منت پذیر قهر و عتاب توام ولی می خواستم که بهتر از اینها ببینمت کاش یک شب می شنیدم بوی آغوش تو را خوابگاه از سینه می کردم بر و دوش تو را از غرور حسن چون مهرت به قهر آمیخته است لذت شهد است هم نیش تو هم نوش تو را الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها به بوی نافه ای که آخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می دارد که بربندید محفلها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی که از او سازند محفل ها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.