

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
#گلهای_جاویدان برنامه شماره 136 #بنان #قوامی #صورتگر #سعدی #نظامی #حبیب_الله_بدیعی #محمد_شیرخدایی #مرتضی_محجوبی #روشنک به چه کار آیدت ز گل طبقی از گلستان من ببر ورقی گل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد بساطی سبز چون جام خردمند هوایی معتدل چون مهر فرزند شقایق سنگ را بتخانه کرده صبا جعد چمن را شانه کرده منم روی از جهان در گوشه کرده کفی پست جوین ره توشه کرده چو ماری بر سر گنجی نشسته به شب تا شب به گردی روزه کرده چو زنبوری که دارد خانه تنگ در آن خانه بود حلوای صد رنگ غباری بردمید از راه بیداد شبیخون کرد بر نسرین و شمشاد برامد ابری از دریای اندوه فروبارید سیلی کوه تا کوه در این افسانه شرط است اشک راندن گلابی تلخ بر شیرین فشاندن به حکم آن که آن کم زندگانی چو گل بر باد شد روز جوانی سبک رو چون گل قبچاق من بود گمان افتاد خود که افاق من بود همایون پیکری نغز و خردمند فرستاده به من دارای دربند پرندش درع و از درع آهنین تر قباش از پیرهن تنگ آستین تر سران را گوش بر مالش نهاده مرا در همسری بالش نهاده چو ترکان گشته سوی کوچ محتاج به ترکی داده رختم را به تاراج که احسنت ای زمین و ای زمان زه عروسان را به دامادان چنین ده چو چشم شوخ او فرهاد را دید به دستش دشنه پولاد را دید دلش در کار شیرین گرم گشته به دستش سنگ و آهن نرم گشته از آن آتش که در جان و جگر داشت نه از خویش و نه از عالم خبر داشت به یاد روی شیرین بیت می گفت چو آتش تیشه می زد کوه می سفت سوی فرهاد رفت آن سنگدل مرد زبان بگشاد و خود را تنگدل کرد دریغا هرچه در عالم رفیق است تو را تا وقت سختی هم طریق است چه بد کردم که با من کینه جویی بد افتد گر بدی کردم نگویی شبی خواهم که بینی زاری ام را سحرخیزی و سب بیداری ام را گر از پولاد داری دل نه از سنگ ببخشایی بر این مجروح دلتنگ مرا در عاشقی کاری است مشکل که دل بر سنگ بستم سنگ بر دل چو در بیداری و خواب این چنین م پناهی به ز تو خود را نبینم مرا عشقت چو موم زرد سوزد دلم بر خویشتن زین درد سوزد اگر صد سال در چاهی نشینم کسی جز آه خود بالا نبینم مکن با یار یکدل بی وفایی که کس با کرد نکرد این ناخدایی
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





