پادگرد
کاور بار هجران
کتابخانه گلها

بار هجران

۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰ · 28 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

#برگ_سبز برنامه شماره 233 #عبدالوهاب_شهیدی #سعدی #هلالی_جغتایی #خواجوی_کرمانی #اصغر_بهاری #امیر_ناصر_افتتاح #جلیل_شهناز #روشنک آخر از غیب دری بر رخ ما بگشاید دگران گر نگشایند خدا بگشاید بر دل از هیچ طرف باد نشاطی نوزید یارب این غنچه پژمرده کجا بگشاید نگشاید دل ما تا نگشایی خم زلف رلف خود را بگشا تا دل ما بگشاید میکشم آه که بگشا رخ گلگون اما این گلی نیست که از باد صبا بگشاید ای لبت باده فروش و دل من باده پرست جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست هرکه چون ماه نو انگشت نما شد در شهر همچو ابروی تو در باده پرستان پیوست تو مپندار که از خود خبرم هست که نیست یا دلم بسته زلف سیهت نیست که هست انچنان در دل تنگم زده ای خیمه انس که کسی را نبود جز تو در او جای نشست همه را کار شراب است و مرا کار خراب همه را باده به دست است و مرا باد به دست شیوه چشم تو تا باده فروشی باشد نتوان گفت که خواجو که مشو باده پرست آنرا که غمی چون غم ما نیست چه داند کز شوق توام دیده چه شب می گذراند وقت است گر از پای درایم که همه عمر باری نکشیدم که به هجران تو ماند سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس کاحوال دل سوختگان سوخته داند ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری در آتش سوزنده صبوری که تواند ترسم که نمانم من از این درد و دریغا کاندر دل من حسرت روی تو بماند زنهار که چون میگذری بر دل مجروح وز وی خبری نیست که چون میگذراند بخت این نکند با من سرگشته که یک روز همخانه من باشی و همسایه نداند در حسرت آنم که سر و مال به یکبار در دامنش افشانم و دامن نفشاند سعدی تو در این بند بمیری و نداند فریاد بکن یا بکشد یا برهاند خورده ام از بس که بر تن سنگ هر بیگانه ای همچو آتش در میان سنگ دارم خانه ای باادب بنشین به می خوردن در این گلشن که هست هر نسیمی روح مستی هر گلی پیمانه ای

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.