پادگرد
کاور خانه عشق
کتابخانه گلها

خانه عشق

۱۱ تیر ۱۴۰۰ · 28 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

#گلهای_رنگارنگ برنامه شماره 495 #هایده #پرویز_وکیلی #وقار_شیرازی #موید_ثابتی_مشهدی #ابوالقاسم_لاهوتی_کرمانشاهی #فرهنگ_شریف #علی_تجویدی #پژمان_بختیاری #آذر_پژوهش به بهار می طلب کن منشین به کار دیگر که بسی امید باید که رسد بهار دیگر بشمر غنیمت ارزان که رسی به روزگاری کا خطا بود نشستن پی روزگار دیگر نمیدانم نمیخواهم بدانم که ساز کهنه عشقم شکسته نمیخوام بدانم در نگاهم غروب غربت صحرا نشسته خانه عشق من اکنون بی تو رنگ غم گرفته محفل پرشور من از دوری ات ماتم گرفته من تو را هر نیمه شب محزون و خاموش با دو چشم مات و غمگین جستجو کردم همچو یک دیوانه غمگین به یادت کوچه های آشنا را زیر و رو کردم تا به چشم خویش دیدم هرچه بود از هم گسسته سایه سرد جدایی در میان ما نشسته دل مگو با من که او دیوانه ای بود در میان سینه ام بیگانه ای بود بر تو نفرین ای دل من ای دل بی حاصل من من ز دست تو چنین افسرده گشتم از همه خلق جهان بیگانه گشتم خسته ام دیوانه دل زین بی قراری من ندارم طاقت دیوانه داری شکسته خاطر و آزرده جان و خسته تنم کسی مباد چنین زار و مبتلا که منم بلای جان من این عقل مصلحت بین است بیار باده که غافل کند ز خویشتنم چو شمع آتش سوزان درون جان دارم ببین به روشنی فکر و گرمی سخنم در شعله آن شمع که افروخته بودم ای کاش که پروانه صفت سوخته بودم نقشی ز وفا نیست در این مرحله یارب من درس وفا را ز که اموخته بودم افسوس که روشنگر بزم دگران شد شمعی که ز سوز جگر افروخته بودم آن کو به تمنای تو رسوای جهان گشت ای آفت هستی من دلسوخته بودم یکرنگی و تسلیم و صفا را همه ای عشق در سینه به سودای تو اندوخته بودم از این دل داد من بستان خدایا ز دستش تا به کی گویم خدا دل به تاری گردنش را بسته زلفت فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.