پادگرد
کاور سعدی
کتابخانه گلها

سعدی

۱۲ فروردین ۱۴۰۱ · 44 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

#گلهای_جاویدان برنامه شماره 156 #عبدالوهاب_شهیدی #حسین_قوامی #سعدی #محمد_شیرخدا #امیر_ناصر_افتتاح #جلیل_شهناز #احمد_عبادی #حسن_کسایی #پرویز_یاحقی #آذر_پژوهش #روشنک به چه کار آیدت ز گل طبقی از گلستان من ببر ورقی گل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار چون نتواند کشید دست در آغوش یار گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوست من نتوانم گرفت بر سر آتش قرار گر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریم ور تو ز ما بی نیاز ما به تو امیدوار ما سپر انداختیم گردن تسلیم پیش گر بکشی حاکمی ور بدهی زینهار سعدی اگر داغ عشق در تو موثر شود فخر بود بنده را داغ خداوندگار پیش رویت دگران صورت بر دیوارند نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند تا گل روی تو دیدم همه گلها خارند تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند انکه گویند به عمری شب قدری باشد مگر آنست که با دوست با پایان آرند نه من از دست نگارین تو محرومم و بس که به شمشیر غمت کشته چو من بسیارند عجب از چشم تو دارم که شبانش تا صبح خواب میگیرد و شهری ز غمت بیدارند سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی باغ طبعت همه مرغان شکر گفتارند من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آینه کوچک ننمایی عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن تا به همسانه بگوید که تو در خانه مایی عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود مجنون از آستانه لیلی کجا رود گر من فدای جان توگردم دریغ نیست بسیار سر که بر سر مهر و وفا رود حیف آیدم که پای همی بر زمین نهی کین پای لایق است که بر چشم ما رود ای آشنای کوی محبت صبور باش بیداد نیکوان همه بر آشنا رود سعدی به در نمیکنی از سر هوای دوست در پات لازم است که خار جفا رود

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.