پادگرد
کاور می دیدم که جسم خونینم بر خاک بود  و آسمان سبز و نورانی
کتاب زخم های متبرک

می دیدم که جسم خونینم بر خاک بود و آسمان سبز و نورانی

۱۶ مرداد ۱۴۰۲ · 11 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

....تير به پا و تركش‌هاي متعددي به كمر و شكم اصابت كرد، مي‌خواستم بلند شوم، ولي احساس كردم پايم قطع شده است، منورها پشت سر هم بالاي سرم روشن مي‌شد، كاملاً‌ در تيررس دشمن قرار داشتم. تير و خمپاره به سويم روانه مي‌شد و با هر زحمت و سختي كه بود خودم را به كنار تخته‌سنگي كشاندم، تاريكي حكمفرما شد و متوجه شدم کسی مرا صدا مي‌كند، پرسيد ايراني هستي يا عراقي، گفتم ايراني و صدا آمد كه «همين جا باش ما برمي‌گرديم و مي‌بريمت؛ نمي‌دانم فردا يا پس‌فردايش بود كه به هوش آمدم، دست و پايم را بسته بودند، آنجا بيمارستان طالقاني كرمانشاه بود، بعدها به بيمارستان اصفهان منتقل شدم. زخم‌ها و باندهايي كه در شكم جامانده بود عفونت كرده بودند، دوباره شكمم را شكافتند، زخم،‌ زخم بدي شده بود، از اينكه نمي‌توانستم زودتر به جبهه برگردم اوقاتم تلخ بود." از عباس پرسيدم در آن يكي دو شبي كه در كنار تخته‌سنگ به شدت مجروح شده بود چه حالي داشته است و او گفت:‌ "راستش را بخواهيد از مدتي قبل الهاماتي به من شده بود . حس غريبي مي‌گفت شهيد خواهم شد .آن شب خون زيادي از من رفته بود، براي لحظاتي درد را فراموش كرده بودم، خودم را در بلندي مي‌ديدم به جاي باران رگبار و تير و تركش‌ها همه جا را نوراني و سبز مي‌ديدم. خيلي جالب و تماشايي بود. باور كردم شهيد شده‌ام، اما ناگهان درد و رنج به سراغم آمد، ديدم روي تخت بيمارستان افتاده‌ام، آن هم در حالي كه دست و پايم را بسته‌اند، خدا نخواست، لياقت نداشتم كه بروم، اما راضي به رضاي خدايم.".....

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.