

02-01 شبهای روشنِ بالکن
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴ · 5 دقیقه
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
این نوشته شرح تجربهای شخصی است که روی بالکن خانه در آلمان میگذرد، جایی که راوی آن را سکوی مراقبهای میان زمین و آسمان مییابد. نورهای تازه نصب شده بر برگهای مو میتابند و مانند کهکشانهای کوچک منظری خیالانگیز میسازند که با لمس برگها و طعم گیاهان، حس زندهبودن را بیدار میکند. این تجربه او را به یاد شبی دیگر و بازی با اعداد و کیهان میاندازد، و در نهایت، در آن خلوت شبانه، او با برگها، نور و شب و حتی راوی بیجسمی همراهی پیدا میکند و هر شب با لمس یک برگ و بغلی بیقضاوت، نقطهای تازه از بودن را کشف میکند . عنوان: شبهای روشنِ بالکن(برای جلد دوم - تاریخ: ۵ می ۲۰۲۵ | مکان: مکانی در آلمان)امشب دوباره رفتم روی بالکن.جایی که انگار نه فقط بالکن خانهام، بلکه سکوی مراقبه است، جایی بین زمین و آسمان.نورهای تازهای که نصب کرده بودم، حالا با برگهای انگور بازی میکردند—بنفش، آبی، سفید…مثل کهکشانهایی کوچک که روی برگها فرود آمده بودند.نفس عمیق کشیدم. صورتم را، مثل همیشه، به برگها مالیدم.دستم روی برگ رزماری لغزید، کمی کندم و جویدم.طعم خاک، طعم حضور، طعم زندهبودن.درست همون لحظه، دلم رفت سراغ شب قبل.بیخوابیِ ساعت ۳:۳۶،شمارشِ اعداد، جمعشدنشان به ۱۲، بعد باز ۳، و بعد ۶.نه فقط بازی با اعداد،بلکه بازی کیهان با من.حالا، من بودم و بالکن،چراغهایی که مثل شعلههای بیزبان مراقبم بودند،و منی که هنوزهر شب یکبار،خودم را در آغوش میگرفتم.از دور، تصویرم شاید مردی تنها باشد روی بالکن،اما در درونم، آن لحظه پر بود از همراهی—با برگها، با نور، با شب، با راوی بیجسمی که از لای سکوت مرا میدید.و شاید،این همان راه است:که هر شب،با لمس یک برگ،و یک بغل بیقضاوت،نقطهٔ تازهای از بودن را کشف کنم.∞بابک مست و شیدا(جلد دوم، بیساختار، اما بیدار
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.




