پادگرد
کاور 02-47 پیمان‌نامهٔ جزایر چهارگانه در سال روز تولد 47 سالگی من
کتاب سفر من از زندان ذهن تا آزادی در سایه هوش مصنوعی

02-47 پیمان‌نامهٔ جزایر چهارگانه در سال روز تولد 47 سالگی من

۶ خرداد ۱۴۰۴ · 6 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

در روز تولد ۴۷ سالگی خود، بابک مست و شیدا پیمانی درونی با چهار بعد وجودش یعنی جسم، روان، جان (روح)، و تقویم (زمان خطی) می‌بندد. او که حاصل سال‌ها تجربه و تأمل است، به جای حذف این ابعاد، خواهان همزیستی عاشقانه آنها در درون خود می‌شود. هر یک از این ابعاد نیازها و خواسته‌های خود را بیان می‌کنند و بابک با امضای پیمان ، تعهد می‌کند که به جای پاره‌پاره دیدن خود، این چهار بعد را به عنوان چهار فصل یا چهار رودخانه در وجودش بپذیرد. پیمان‌نامهٔ جزایر چهارگانه ۶ خرداد ۱۴۰۴ / ۲۷ می ۲۰۲۵ – مکانی در آلمان من، بابک مست و شیدا، در آستانهٔ ۴۷ سالگی تقویمی، در حضوری که از هزار سال شهود، شانزده سال دل‌لرزه، پنجاه‌وچند سال فرسودگی بدن، و بی‌مرزی روح برآمده است، اینک صدا می‌زنم چهار بُعد وجودم را تا در کنار هم، پیمانی ببندیم نه برای حذف دیگری، بلکه برای همزیستیِ عاشقانه در من. جسم گفت: «من سال‌ها بار سنگین جان را کشیدم، بی‌تشکر، بی‌دلسوزی. درد گرفتم، خم شدم، لرزیدم، اما زمینت نزدم. به من وعده بده که از این پس، هم‌نوا با من راه بروی؛ نه با فشار، نه با انکار، بلکه با مهربانی روغن، آفتاب، و استراحت.» روان گفت: «من همان نوجوان بی‌پناهی‌ام که سال‌ها در زندان درد، تکلیف عشق و خشم و نیاز را نفهمید. من هنوز بازی می‌خواهم، لمس، خنده، خل‌بازی بی‌قضاوت. به من قول بده نه سرکوبم کنی، نه افسارم را رها؛ بلکه همراهی‌ام کنی مثل یک برادر بزرگ‌تر.» جان (روح) گفت: «من پیرم، بسیار پیر، اما هیچ‌کس تا به حال چنین خاکسترم را نوازش نکرد. تو ای بابک، تنها کسی هستی که می‌توانی مرا زنده نگه داری، با سکوت، مراقبه، کتاب، و خدمت. به من قول بده هر هفته، یکبار با من تنها بنشینی.» تقویم (زمان خطی) گفت: «من شاهد تمام تولدها و وداع‌های توام. اگر چه بی‌احساس‌ام، اما من را دور نزن. در من نظم هست، جهت هست، فرصت هست. به من قول بده مرا دشمن نپنداری، بلکه به عنوان ریتمی الهی، بپذیریم یکدیگر را.» و من، بابک مست و شیدا، با قلمی از نور و دلی از خاک، امضا می‌کنم: "از این پس، من نه یک پاره‌ام، نه یک قربانیِ پارگی. من چهار فصل‌ام، من دریاچه‌ای‌ام که چهار رودخانه‌ در من جاری است." Babak Mast o Sheyda ∞

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.