پادگرد
کاور ماه پیشانی اثر احمد شاملو
کتاب گفت

ماه پیشانی اثر احمد شاملو

۸ اسفند ۱۴۰۰ · 1 ساعت و 4 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

ماه پیشانی از احمد شاملو از جنس قصه‌های پریشان کودکی، در همان فضای نمور و کمی تاریک و غروب صورتی. مرا برد به سه چهار سالگی و قصه‌های پریشانی که مادربزرگم برایم تعریف می‌کرد. همان‌هایی که همیشه تهش برایم کمی ترس بود. فضای مبهم داستانی که یک پسری بود و سر مادرش را برید و در سینی بالای درخت گذاشت یا شاید در کمد قایم کرد یا شاید هم برای ناهار بار گذاشت. چیزی در همین حوالی. کلمات و اصطلاحات و فضاسازی یادآور همان متکاهای لوله‌ای با مخمل قرمز و بوی کبریت سوخته و صندلی‌های فلزی آبی فیروز‌ه‌ای و صدای تیز سکوت است. احمد شاملو ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در تهران به دنیا آمد. وی متخلص به الف. بامداد یا الف. صبح، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، پژوهشگر، مترجم و فرهنگ‌نویس ایرانی بود. شهرت اصلی شاملو به خاطر نوآوری در شعر معاصر فارسی و سرودن گونه‌ای شعر است که با نام شعر سپید یا شعر شاملویی که هم‌اکنون یکی از مهم‌ترین قالب‌های شعری مورد استفاده ایران به شمار می‌رود و تقلیدی است از شعر سپید فرانسوی یا شعر منثور شناخته می‌شود. احمد شاملو پس از تحمل سال‌ها رنج و بیماری، در تاریخ ۲ مرداد ۱۳۷۹ درگذشت و پیکرش در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد. به پرواز شک کرده بودم به هنگامی‌که شانه‌هایم از توان سنگین بال خمیده بود، و در پاک‌بازی معصومانه گرگ‌ومیش شبکور گرسنه چشم حریص بال می‌زد به پرواز شک کرده بودم من سحرگاهان سحر شیری‌رنگی نام بزرگ در تجلی بود با مریمی که می‌شکفت گفتم:«شوق دیدار خدایت هست؟» بی که به پاسخ آوایی برآورد خستگی باز زادن را به خوابی سنگین فروشد همچنان که تجلی ساحرانِ نام بزرگ؛ و شک بر شانه‌های خمیده‌ام جای نشین سنگینی توانمند بالی شد که دیگر بارش به پرواز احساس نیازی نبود

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.