پادگرد
کاور کبوترهای چاهی
کودک کتاب گویا / داستان برای بچه ها

کبوترهای چاهی

۱۷ اسفند ۱۴۰۰ · 26 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

راوی: محمدرضا سرشار ( رضا رهگذر ) راوی داستان را این‌طور بیان می‌کند: «بابام سرکارگر مزرعه‌ی ارباب یوسفی بود و اونجا چند تا قنات داشت که توش کبوترهای چاهی زندگی می‌کردند.» بابا همیشه با رفتن من به اونجا مخالفت می کرد، اما خیلی دلم می‌خواست که برای یه‌بار هم که شده، به سر قنات برم و کبوترها رو از نزدیک ببینم. نیمه‌های اردیبهشت و عروسی خواهرم بود. بابا گفت که به مزرعه برم و یه سری از کارها رو در نبود بابا انجام بدم. اون تأکید کرد که سر چاه‌ها نرم، اما مگه می‌شد؟ تنهایی نمی‌تونستم به همه‌ی کارها برسم. یاد وحید، برادر دامادمون، افتادم . پس به دنبالش رفتم و بهش قول دادم که اگر کبوتر بگیرم حتما یه‌دونه شو به اون بدم. به مزرعه رسیدیم و کارها رو انجام دادیم و من به سراغ چاه رفتم. وقتی از چاه بیرون اومدم دو تا کبوتر قشنگ داشتم که دلم نمی‌خواست یکی از اونها رو به وحید بدم. پس زدم زیر قولم و وحید با ناراحتی به سمت چاه رفت تا برای خودش کبوتر بگیره، اما....

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.