

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
نویسنده: علی اکبر والایی راوی: محمدرضا سرشار محرم بود و طبق معمول هر سال، من و گروهی از بچهها بساط تعزیه رو به راه انداخته بودیم. تکیه که برقرار شد، مردی با عینک آفتابی و لباسهایی تنگ و نامناسب به اونجا اومد و سراغ من رو گرفت. با تعجب جلو رفتم تا ببینم با من چه کار داره. او بعد از کمی صحبت، به من گفت: امشب ساعت ۹ به حیاط امامزاده بیا تا با هم کمی حرف بزنیم. من که حسابی جاخورده بودم، قبول کردم و ... #کتاب #داستان #قصه #روایت #کودک #کودکان #نوجوان #نوجوانان #مذهبی #تعزیه #محرم
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.




