پادگرد
کاور از روزهای برفی
کودک کتاب گویا / داستان برای بچه ها

از روزهای برفی

۱۹ شهریور ۱۴۰۲ · 28 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

نویسنده: محمدرضا محمدی پاشاک راوی: محمدرضا سرشار(رضا رهگذر) «دلم می‌خواست یه بلوز نو داشته باشم، اما پول نداشتم. یکی از بلوزها رو پوشیدم، اما قیمتش خیلی بالا بود. خاله بزرگ و حسن خیلی اصرار کردن که بلوز رو بردارم... به هرحال با اصرار حسن، بلوز رو برداشتم، اما گفتم که تا پولش رو ندم، نمی‌پوشمش. حسن خیلی مهربون بود و رابطه‌ی خوبی با من داشت. او فصل پاییز به خونه‌ی خاله می‌اومد و کار می‌کرد، چون ییلاق خیلی سرد بود. غروب جمعه وسایلم رو جمع کردم تا یه هفته دیگه درس بخونم و آخر هفته‌ی بعد برگردم؛ اما ماجرای بلوز، ذهنم رو حسابی درگیر کرده بود. حسن وقتی نگرانی من رو دید، بهم گفت که باید خودت کار کنی تا بتونی پول دربیاری. اگه بخوای من هم کمکت می‌کنم. » #کتاب #داستان #قصه #روایت #کودک #کودکان #نوجوان #نوجوانان #رضارهگذر #قصه_ظهرجمعه

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.