پادگرد
کاور Mohammadreza Shajarian & Bijan Kamkar in Class - Homayoun & Esfahan
خصوصی

Mohammadreza Shajarian & Bijan Kamkar in Class - Homayoun & Esfahan

۴ بهمن ۱۴۰۱ · 1 ساعت و 1 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

کلاس درس محمدرضا #شجریان همراه با بیژن #کامکار همایون و اصفهان بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد اسیر خویش گرفتی بکش چنان که توانی تو دوری از برم دل در برم نیست هوای دیگری اندر سرم نیست به جان دلبرم کز هر دو عالم تمنای دگر جز دلبرم نیست دلی دیرم که بهبودش نمیبو نصیحت میکرم سودش نمیبو به بادش میدهم نش میبره باد بر آتش مینهم دودش نمیبو مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پیغام تو فارغی و به افسوس می‌رود ایام شبی نپرسی و روزی که: «دوستدارانم چگونه شب به سحر می‌برند و روز به شام؟» چه دشمنی تو، که از عشق دست و شمشیرت مطاوعت به گریزم نمی‌کنند اقدام ملامتم نکند هیچکس درین سودا که عشق می‌بستاند ز دست عقل زمام به کام دل، نفسی با تو، التماس منست بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام به سال ها شب وصلی گر اتفاق افتد شفق فرو نشده صبح میكند آغاز تو دوری از برم دل در برم نیست هوای دیگری اندر سرم نیست به جان دلبرم کز هر دو عالم تمنای دگر جز دلبرم نیست فریاد من از فراق یارست و افغان من از غم نگارست درد دل من ز حد گذشتست جانم ز فراق بی‌قرارست گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید گفتم ز خوب رویان رسم وفا بیاموز گفتا ز ماه رویان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راه نظر ببندد گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید ز عشقت آتشی در بوته دیرم در آن آتش دل و جان سوته دیرم سگت گر پا نهد بر چشمم ای دوست به مژگان خاک راهت روته دیرم نصیب کس نبی درد دل ما که بسیار غم بی حاصل ما کسی بو از غم و دردم خبر داد که داره مشکلی چون مشکل ما گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه مهر تو عکسی بر ما نیفکند آیینه رویان آه از دلت آه حافظ چه نالی گر وصل خواهی خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.