
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
مخالفت - اجرای خصوصی محمدرضا شجریان، جلال ذوالفنون و محمد موسوی در مخالف سهگاه و شور *تشکر از جناب رضایی بابت ارسال این کار از بوشهر و محسن رحمانی عزیز بابت طراحی کاور ۳۰م دی ماه ۱۳۵۷ ِ ۵روزه که اعلاحضرت تشریف بردن رفتن، هممون خماریم چرا دیگه میخوایم یادگار باشه باید بدونن که شاه رفته این نوار که بعد از ما گوش میکنن ما که زنده نمیمونیم فردا همه گلوله میخوریم میمیریم نشستیم مخالفت میکنیم میخوایم مخالف بزنیم آقای شجریان، آقای بوستان، آقای علیزاده و خانومشون، آقای ذوالفنون و خانوم، بنده و عیال باید فرق بکنه دیگه اینجانب سید محمد کاظم موسوی شوشتری لنج اهوازی بزنید آقا بریم بفرما شادیِ ملت ایران است از رفتن شاه بشکن: محمد موسوی طالع اگر مدد دهد، دامنش آورم به کف گر بکشم زهی طرب، ور بکُشد زهی شرف طرْف کَرَم ز کس نبست این دل پرامید من گر چه سخن همیبرد قصهٔ من به هر طَرَف از خم ابروی تواَم هیچ گشایشی نشد وه که در این خیالِ کج عمر عزیز شد تلف ابروی دوست کِی شود دستکش خیال من کس نزدهست از این کمان تیرِ مراد بر هدف من به خیال زاهدی گوشه نشین و طُرفه آنک مُغبچهای ز هر طرف میزندم به چنگ و دف بی خبرند زاهدان، نقش بخوان و لا تقل مست ریاسْت مُحتسب، باده بده و لا تخف صوفی شهر بین که چون لقمهٔ شُبهه میخورد پاردُمش دراز باد آن حَیَوان خوش علف حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق بدرقهٔ رهت شود همت شحنه نجف ****** حُسنت به اتفاقِ ملاحت، جهان گرفت آری، به اتفاق، جهان میتوان گرفت افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع شکر خدا، که سرِّ دلش در زبان گرفت میخواست گُل که دم زند از رنگ و بوی دوست از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت زین آتش نهفته که در سینه من است خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت آسوده بر کنار، چو پرگار میشدم دوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان زین فتنهها که دامن آخِرزمان گرفت مِی خور! که هر که آخر کار جهان بدید از غم سبک برآمد و رَطل گران گرفت آن روز شوقِ ساغرِ مِی خِرمَنم بسوخت کآتش ز عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت بر برگِ گُل، به خونِ شقایق نوشتهاند: «کآن کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت» حافظ! چو آب لطف ز نظم تو میچکد حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.
