
Shajarian, Yahaghi, Arjmandi & Joolayi - Shame Mazar - Shour - 58.4.26
۱۳ تیر ۱۴۰۳ · 1 ساعت و 27 دقیقه
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
شمع مزار - اجرای خصوصی محمدرضا شجریان، پرویز یاحقی، حمید ارجمندی و فرهنگ جولایی در شور و سهگاه - ۲۶ تیر ۱۳۵۸ حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان میتوان گرفت افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت آسوده بر کنار چو پرگار میشدم دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان زین فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت زین آتش نهفته که در سینه من است خورشید شعله ای است که در آسمان گرفت می خور که هر که آخر کار جهان بدید از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند که آنکس که پخته شد می چون ارغوان گرفت *** بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم ****** دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم از دل تنگ گنهکار برآرم آهی که آتش اندر کنه آدم و حوا فکنم مایه خوشدلی انجا است که دلدار آنجاست میکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه تا چو زلفت سر سودازده بر پا فکنم خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم جرعه جام بر این تخت روان افشانم غلغل چنگ بر این گنبد مینا فکنم ***** گر زحال دل خبر داری بگو ور نشانی مختصر داری بگو مرگ را دانمولی تا کوی دوست راه اگر نزدیکتر داری بگو ***** آتشی اندر نیستانی فتاد سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش ش
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.
