

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
#سورة_الغراب ، نوشتهی #محمو_مسعودی صدای #پدرا_فرهادیفر قسمت سوم کپشن بخش ۱ و ۲ را بخوانید . ادامه: در عین حال یک کلاغ هم راوی است که او هم دو شخصیت دارد و ما دائم جدال درونیاش را در دیالوگهایش با خودش- یا با تراب- شاهدیم؛ دیالوگهایی که گاه در یک جمله چند بار مخاطبشان جابجا میشود که نتیجهاش جملاتی است بس غریب: «جلوی خودم را میگرفتم که غارغارت در نیاید» (صفحه ۱۷۰) یا «با احتیاط از پشت تختهسنگی که بودم درآمدی» (صفحه ۱۷۲). جز چندشخصیتی بودن راوی و همینطور کلاغ، آمیختن این دو با یکدیگر و یکی کردن آنها به نتیجۀ حیرتانگیزی میرسد که در آن اساساً میتوان به همسانی و یکی بودن کلاغ و تراب/ایوب رسید. نوع مرگ تراب و قطع شدن پایش که به قطع کردن پای کلاغ پیوند میخورد، این شباهت را بیشتر میکند و از آن مهمتر و کلیدیتر خوابهای آنهاست که در جملات پیچیدهای به هم پیوند میخورد: «خیلی که بخواهم محتاط باشم، قبول میکنم که کلاغ و من هر دو با هم خواب میدیدهایم که هر کدام شدهایم دیگری […] پیچیدهتر اینکه من خواب میبینم شدهام کلاغ که خوابیده دارد مرا خواب میبیند. چیزی که اخیراً خیلی برایم اتفاق میافتد. یا اینکه کلاغ خواب ببیند شده است من که خوابیدهام دارم او را خواب میبینم. چه بسا اخیراً خیلی برایش اتفاق بیفتد. پیچیده است. از این پیچیدهترش هم هست که گاهی برای من، و چه بسا برای کلاغ، اتفاق میافتد: من خواب میبینم شدهام کلاغ که خوابیده دارد مرا خواب میبیند که شدهام او. یا کلاغ خواب ببیند که شده است من که خوابیدهام دارم او را خواب میبینم که شده است من.» (صفحه ۵۸ تا ۶۰) درآمیختگی خوابهایی که در چند لایه روایت میشوند، اساساً امکان قطعی بودن هر اتفاق یا شخصیت را از رمان میگیرد و همهچیز را در هالهای از تردید قرار میدهد. راویای که در ابتدای رمان به ما میگوید کلیشهساز یک چاپخانه است (و ما طبیعتاً باور میکنیم)، جلوتر میگوید: «یکهو، انگار که از خوابی بیدار شده باشم و چیزهای مبهمی یادم آمده باشد، حس کردم توی همه این مدت فکر میکردهام کلیشهسازم […] من به همۀ عمرم حتی یک کلیشه هم ندیدهام چه برسد به اینکه درستش کنم.» (صفحه ۱۵۰) #سورة_الغراب #محمود_مسعودی #رادیو_فردا #پدرام_فرهادیفر #کتاب_گویا #کتاب_صوتی #کتاب_بدون_سانسور حمایت مالی:https://buymeacoffee.com/pedram.farhadifar کتابفروشی:https://www.instagram.com/cafe_schallplatte?igsh=NGE2Z2swMHg4YzVn&utm_source=qr بهترین راه برای حمایت از رادیو کتابافون و کانال یوتیوب نوبه معرفی این کانال به دوستانتان میباشد. یا خرید کتاب از ما(کافه کتاب شالپلاته) به صورت حضوری و یا آنلاین است. به همه جای دنیا هم ارسال داریم
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





