پادگرد
کاور 02__کافه بزرگسالی__ما تقریبنی ها
کافه بزرگسالی

02__کافه بزرگسالی__ما تقریبنی ها

۱۳ مرداد ۱۳۹۶ · 16 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

دوران دانشجویی ، یک همخونه ی پریشون احوالی داشتیم که از بدِ حادثه، عاشق یکی از دخترهای دانشگاه شده بود ، یا حداقل، ما اینجوری تصور می کردیم، ... می اومد خونه و از یخچال، شیشه ی الکل گندمش رو بر می داشت و می رفت توی اتاق ، بعد از گذشت نیم ساعت، در حالی که تعادل درست و حسابی ای نداشت، از خونه می زد بیرون و راهی خوابگاه دخترها می شد، ... روبروی ساختمون که می رسید، شروع می کرد با صدای بلند گریه کردن و حرف زدن، مخاطب حرفهاش هم، دختری بود که ازش اسمی نمی آورد و ما هم هیچ وقت نفهمیدیم که طرف کی بود؟، اصلا بود؟، نبود؟ ... خلاصه، حراستی های اونجا یه چند باری از خجالتش در اومده بودند و با چشم و چال کبود، برش گردونده بودند، اما یه دفعه که فهمیدند مست ه ، سپردنش دست کمیته ی انظباطی و اونها هم در نهایت، اخراجش کردند ، اما همخونه ی پریشون حال ما از شهر نرفت و به شهر و دیار خودش بر نگشت، در عوض، بازم الکل گندم می خرید و بازم می رفت اونجا و بازم بلند بلند حرف می زد و بازم کتک خورده، بر می گشت ... ، من فکر کنم حراستی ها یه جورایی دلشون به حالش می سوخت که دست پلیس نمی دادنش و با چند تا چَک و لگد، مسیله رو حل می کردند. . . . جدول سودوکو و گرفتاریهاش برای حل کردن و سربلند بیرون آمدن ازش ، آدم رو مَچَلِ خودش می کنه، هی عدد می گذاری و هی بر می داری ، هی آزمون ، هی خطا ، وقت می گذره و می گذره تا یک جایی که به نظر می رسه اعداد انگار دارند توی خونه های خودشون می نشینند، تند و تند خونه ها یکی بعد از دیگری پر می شند و همه چیز منطقی به نظر می رسه ، آدم، شاد و سرحال، با یه اطمینانی که شک و شکستی توش راه نمی بره، سر به کارِ راست و ریست کردن جدولش داره تا جایی که تقریبا همه ی جدول پُر می شه ، فقط یک خونه باقی می مونه و یک عدد ، پس دیگه راهی وجود ندارد جز اینکه این عدد ، مال این خونه باشه. اما در کمال ناباوری، متوجه می شیم که این دو، تیکه های مفقود هم نیستند ، یه نگاهی سطحی و مستعصل به راهی که طی کردیم می ندازیم و با خودمون می گیم :"عه، چرا نشد؟" ، بعد ، اون خونه ی خالی را ول می کنیم و می گیم : "تقریبا درست شده" و پرونده اون جدول رو می بندیم. . . . چند ماه بعد از اخراج شدن اون هم خونه مون از دانشگاه، جای ساختمون خوابگاه دخترونه عوض شد و منتقلش کردند یه جای دیگه ، اما این بنده خدا همچنان پا می شد می رفت اونجا و روبروی ساختمون خالی ، همون کارها رو می کرد، ما دیگه اطمینان داشتیم که عقلش پاره سنگ بَر می داره و فقط خیلی نگران داستان مست بودنهاش بودیم که آخرش، یه جا کار دستش نده، ... یه بار در یخچال رو که باز کردیم، شیشه الکلش افتاد زمین و خالی شد، ما هم از روی شیطنت، توش آب ریختیم و گذاشتیم سر جاش ، سر شب اومد درِ یخچال رو باز کرد و شیشه رو برداشت و رفت توی اتاقش، همه ی بچه های توی خونه منتظر بودیم که تا چند لحظه ی آینده، شاهد عصبانی شدن و داد و بیداد کردنش باشیم که الکل من کو ؟ چرا توی شیشه پُرِ آب ه ؟ ... اما صدایی نیومد، پنج دقیقه گذشت، صدایی نیومد، ده دقیقه ، بیست دقیقه ، ... هیچی ... خلاصه نیم ساعت بعد، افتان و خیزان، با حالتی نامتعادل، کشون کشون رفت تا به کار همیشگیش برسه ... ما در کمال تعجب رفتیم توی اتاقش و داخل بطری رو چِک کردیم ، ... آب بود ، آب خالص ... وقتی دیدم طرف توهم داره و با خوردن آب هم مست می کنه ، یه فکری از سر هممون گذشت، از اون به بعد، به مجرد اینکه الکل می خرید و شیشه ش رو می گذاشت توی یخچال، ما هم می رفتیم و محتویاتش رو خالی می کردیم به جاش آب می ریختیم تا حداقل اگه پلیس گرفتش، به جرم شُرب خمر، شلاقش نزنند ... با ورود ترم جدیدی ها و سر زبون چرخیدن داستان همخونه ی ما، رفت و آمد به خونه مون زیاد شد، سوژه ی بچه های ترم پایینی شده بود و از سر کنجکاوی ، می اومدند که ببیننش، توی این رفت و آمدها ، یه بار یکی از ترم پایینی ها بهش گفت : "من هم می خوام برم در خونه ی دوست دخترم مست کنم و حرفهای نگفته ام رو بهش بگم، باهام میای ؟" ... بدون هیچ مکثی ، جواب مثبت بهش داد و فردا شبش رفتند و کار رو انجام دادند ، پسر ترم پایینیه یه بار دیگه هم اومد سراغش و رفتند به کارشون رسیدند، قضیه تو دانشگاه پیچید و مثل افسانه ها، دهن به دهن گشت و سیل ترم پایینی های عاشق پیشه رو به سمت خونه ی ما روونه کرد، جوری شده بود که هر کی می خواست خودشو به دوست دخترش ثابت کنه می اومد دنبال همخونه ی معلوم الحال ما و می بردش تا با هم مست بشن و روبروی خونه ی دلبر مربوطه، داد و بیداد کنند و حرفهای نگفته رو بزنند. . . . بحران میانسالی از جایی شروع می شه که ما ، زندگیمون رو به دو بخش "تا من" و "با من" تقسیم می کنیم ، قبول می کنیم که دیگه شکل گرفتیم و "من" شدیم "من" ی که دیگه ...

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.