پادگرد
کاور 15__کافه بزرگسالی__چه چیزی را از چه کسی می دزدید؟
کافه بزرگسالی

15__کافه بزرگسالی__چه چیزی را از چه کسی می دزدید؟

۲۱ مهر ۱۳۹۶ · 16 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

چه چیزی را، از چه کسی می دزدید ؟ در ایام جوانی ، دوست دختری داشتم، هفت خط روزگار ! ... ، به قول خودش "آنقدر افعی خورده ، که اژدها شده " ، دائما می گفت تو به درد من نمی خوری، نه آنقدر "شارلاتان" و "پدرسوخته" ای که مرا در دست بگیری، نه آنقدر "پَخمه" ای که به راحتی بشود تو را در دست گرفت ... گناه داری ! ، دلم برایت می سوزد ... تو باهوش هستی!، آنقدر که بفهمی دارم بازی ات می دهم و سَرِ انگشتانم، می چَرخانَمَت ،... بله، باهوش هستی، اما نه آنقدر که بدانی چگونه باید ورق را برگردانی ، ... تو توانایی مقابله با من و پیروزی را نداری ، کاری از دستت بر نمی آید، فقط تماشا می کنی و رنج می کشی،... . . . داماستِسِ راهزن، در اساطیری یونانی، نام آهنگری است که بین شهرهای مِگارا و آتِن، راهزنی و آدمکشی می‌کرد، او به نام "پِروکراستِس" نیز شناخته می شد که معنی اش می شود "کِشَنده" ... داماستِس راهزن، مسافرانی را که در مسیر این دو شهر در حال مسافرت بودند ، به خانه اش دعوت می کرد و آن‌ها را به عنوان مهمان به خانه خود می‌بُرد و با آنها بسیار مهربانی می نمود اما مهمان نوازی عجیب وی، با اجرای یک مراسم خاص همراه بود. در این مراسم پس از صرف شامی مفصل، داماستِسِ راهزن، مهمان‌ خود را روی تخت مخصوص آهنی می‌خواباند، تختی که هم اندازه ی قدِ داماستس، ساخته شده بود. میهمان، اگر قدش دقیقا اندازه ی تخت بود، می توانست بی هیچ گزندی، شب را تا صبح ، روی آن بخوابد ، فردا صبح از میزبان خود خداحافظی کرده و به راهش ادامه دهد، اما اگر قد مهمان نگون بخت، بلندتر از طول تخت بود، داماستِسِ راهزن، دو پای مهمان را آن قدر می‌بُرید تا قد میهمان، مساوی طول تخت شود و اگر قد فرد قربانی کوتاه‌تر از طول تخت می‌بود، با بستن طناب به دست و پای میهمانش، آنقدر آن‌ها را می‌کِشید که قد فرد خوابیده ی روی تخت، دقیقا برابر طول تخت گردد. اما چرا داماستس را راهزن می نامند؟ مگر او چه چیزی را، از چه کسی، دزدیده است ؟ . . . خُرسندی، یک حالت روانی است که در آن، فرد، احساس لذت، شادی و خوشبختی می‌کند. مسائل مختلفی همچون مسائل زیستی، روان شناختی و یا اِکتِساب، بر ایجاد خُرسندی موثر هستند. فیلسوفان و متفکران، خُرسندی را "واژه‌ای برای یک زندگی خوب و یا موفق و نه صرفاً یک احساس" تعریف می‌کنند. به نوعی، همگان معتقد هستند که تمامی فعالیت های بشر، بعد از حفظ و انتقال بقا، در جهت کسب شادی و خرسندیست. . . . آدم از وقتی خود و دنیای پیرامونش را می شناسد، غرق در سوالات پایه ای می شود : ما که هستیم ؟ ... از کجا آمده ایم ؟ ... برای چه چیز آمده ایم ؟ ... چرا می میریم ؟ ... بعد از مرگمان چه می شود ؟ ... مفهوم زندگی چیست ؟ واقعیت این است که ما نمی توانیم به این سوالات پاسخ دهیم و در عین حال، نمی توانیم آنها را ندیده بگیریم، به قول آن دوست دخترم : "فقط تماشا می کنیم و رنج می کشیم" ، زورمان به پیروز شدن، نمی رسد ... در این میان، ذهن، که برای محافظت از ما شکل گرفته است، می گردد به دنبال جوابهای دم دستی و آسان ، مثلا "لک لک ها، بچه ها را می آورند" ، "ما از بهشت، آمده ایم"، "فرشته ها مراقب ما هستند" ، "تمام جهان هستی، به خاطر ما آفریده شده است"، "بعد از مرگمان ، زندگی راحتتری خواهیم داشت" ، "ما رنج زندگی را به خاطر هدفی بزرگتر و ارزشمندتر، تاب می آوریم و در پایان، همه چیز، فراتر از انتظارات ما، به عالی ترین وجه ممکن، ادامه پیدا خواهد کرد" ... ذهن ما، این جوابها را می سازد و تحویلمان می دهد تا دست از کنکاش برداریم و به زیستنمان، ادامه دهیم. ما می توانیم در همان قدم های نخست تسلیم ذهنمان شویم و با پذیرفتن پاسخها، دست از دانستن بکشیم، یا می توانیم جلوتر رفته و آنقدر وجوه واقعیت را برانداز کنیم تا سرانجام در عمق لانه ی خرگوش غوطه ور گردیم و به جایی برسیم که با واقعیت محض، ملاقات کنیم، آنگاه به "تماشا" و "رنج"، عمر بگذرانیم، که دانستن، ناگزیر از رنج بردن است، به همین دلیل است که می گویند: "شادی، در نادانیست" ! ... اما فارغ از انتخاب ما در میزان پیشروی به سمت واقعیت، ذهنمان می کوشد تا بالاخره، یک جایی، یک جوری، با جوابی، ما را متقاعد سازد و از پیشرفت بیشتر ما، در این راه رنجبار، جلوگیری کند ... زیرا که ما بخش بسیار کوچکی از جهان، هستیم و به همه ی آن اشراف نداریم. سرشار از نادانسته هاییم ، محدود به زمان و حواسمان ، ما برای پاسخگویی به این سوالات ساخته نشدیم ، توان و وقت آن را هم نداریم . به هر حال ، یک روزی، یک جایی، یک جوری ، همچون اسپرمی که به تخمکی نفوذ می کند و راه را بر دیگران می بندد، یکی از پاسخهای ذهنمان را می پذیریم، پاسخهای دیگر را نفی کرده و نطفه باورمان، بسته می شود، فرقی هم نمی کند آ...

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.