پادگرد
کاور 20__کافه بزرگسالی__حرفت_را_بگو
کافه بزرگسالی

20__کافه بزرگسالی__حرفت_را_بگو

۲۶ آبان ۱۳۹۶ · 8 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

خوب ... امروز قصد دارم راجع به مرگ ، بنویسم ... اما نمی خواهم کسی را آزرده و یا غمگین کنم ... فقط به چیزی نگاه می کنم که کمتر مورد توجه قرار گرفته است ... می خواهم از شما مخاطب گرامی قولی بگیرم و آن این است که بدون اندوهناک شدن ، مطلبم را بخوانی ... از وقتی به دنیا پا می گذاریم ، مرگ اجتناب ناپذیر می گردد ، برای خود ، نزدیکان و آنان که نمی شناسیم. به گاه و ناگاه ، پیر و جوان ، تنومند و نحیف ، تندرست و بیمار ، از حادثه یا کهولت ، هر چه ، بالاخره خواهیم مرد و چه مهربان باشیم و چه سنگدل ، چه خوش رو و چه ترش روی ، کسانی نیز بر سر مزار ما خواهند آمد و شاید اشک و یادی نیز نثار ما کنند ، اما در این بین ، لحظه ای درخشان وجود دارد که سراسر این متن ، برای پرداختن به آن نوشته شده است ، لحظه ای که فرد سوگوار ، از مرحله ناباوری و شُک (ضربه) ، گذر می کند و با یقین به قطعی بودن پدیده مرگ ، پای به مرحله سوگواری می گذارد ... مرحله ای که عموما در روز خاکسپاری و لحظه وارد کردن متوفی به قبر اتفاق می افتد ... ناگهان صدای فغان و شیون بلند می شود و سوگواران بی اختیار سست میشوند و یا از فرط اندوه جمله ای می گویند ... با اینکه موضوع طرح شده ، ممکن است لحظات تلخی را برایتان یادآوری کند اما این متن هدفی غیر از گریاندن شما دارد ، پس نفسی تازه بگیرید و به فضای صحبتمان برگردید ... در این لحظه ناب که بین سوگوار و متوفی ، فقط یک بار اتفاق می افتد ، تمامی آینده ، از بین خواهد رفت ، دیگر هیچ آینده ای برای این دو نفر متصور نخواهد بود ، فرد سوگوار ، از ترسی که در تمام عمرش داشته رها می شود ، ترسی که قدرت شجاع بودن و ریسک کردن را به هر بهانه ای از او ربوده بود ، ترس از اینکه اگر صادقانه افکار و امیالم را در مورد وی عیان کنم ، چه خواهد شد ؟ ... ترس از آینده ......................... وقتی آینده مشترکی بین سوگوار و متوفی ، محتمل نباشد ، پس ترسی از آینده نیز برقرار نخواهد ماند آنگاه می بینیم ، جملات جاری می شوند : " چقدر دوستت داشتم " " بدون تو نمی تونم ادامه بدم " " چقدر حیف بودی " " چقدر خوب بودی " " چقدر زود بود " " چقدر جات خالیه " " چقدر سختی کشیدی " " راحت شدی " اینها فقط جملات بی معنایی نیستند که بر اثر شدت اندوه از دهان بیرون بیایند ، اینها نشانه های شناخت ما از فرد متوفی و نوع رابطه بینمان است ... انسان از آینده احساسات خود بی خبر است و تنها برای چیزهایی که در گذشته اتفاق افتاده است می تواند متاثر شود ، همانطور که شما برای لطیفه ای که در آینده خواهید شنید ، نمی توانید اکنون بخندید ، برای دلتنگی ای که بر اثر فقدان کسی حاصل می شود نیز از هم اکنون نمی توانید ناراحت شوید ... چیزهایی که شما را اندوهگین می کند ، مسائل مربوط به گذشته ، است ... حس های پنهان ، جملات رهایی بخشی که هرگز گفته نشدند فکر کنید این جملات را در زمان حیات ، به فرد متوفی اینگونه می گفتیم : " می خوام بدونی که خیلی دوستت دارم " " می خوام بدونی که بدون تو نمی تونم زندگی کنم " " تو انقدر خوبی که نمی تونم نبودنت رو تحمل کنم " " رفتار خوب تو را عمیقا تحسین می کنم " " دلم می خواهد زمان زیادی را با تو وقت بگذرانم " " هیچ چیزی با تو برابری نمی کنه " " می فهمم که با تمام سختی هایی که تحمل می کنی ، چقدر قوی هستی " " می فهمم که چقدر رنج می کشی " اینها جملاتی از روی خوبی و همدردی نیستند ، بلکه کلید های رهایی هستند ، فانوس های ادامه راه ... ولی ما آنها را در زمان حیات متوفی ، هرگز نخواهیم گفت زیرا از آینده می ترسیم ... از اینکه ضعیف جلوه کنیم ، وابسته و سرسپرده شویم ، ترس از اینکه با گفتن این جملات آینده رابطمان با متوفی چه خواهد شد ، ترس از آینده ، آینده را از ما خواهد گرفت ، رفتار عادلانه را از ما خواهد گرفت ، صداقت و شرافت را از ما خواهد گرفت و فقط به ما یک لحظه ناپایدار و سست را در روز خاکسپاری متوفی هدیه خواهد داد تا اشکی بریزیم و فغانی کنیم ... کاش آن روز که برسد ، همه حرفهایمان را زده باشیم تا بتوانیم فقط بگوییم : " چقدر دلم برات تنگ خواهد شد " نویسنده : مسعود حیدریان گوینده : حنان جعفری...

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.