پادگرد
کاور 25__کافه بزرگسالی__غیرصمیمی
کافه بزرگسالی

25__کافه بزرگسالی__غیرصمیمی

۱ دی ۱۳۹۶ · 7 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

بدون هیچ توضیحی ، نیمی از جمله را گفته و مابقی، بر لبش ماسیده بود ، ... 16 سالگی برای شروع یک زندگی، زود است ... 36 ساله که شدید، هر چه توضیح هم که بدهید، باز، برای شروع یک زندگی، دیر است ... آنان که بخت و اقبال، یارشان نیست، باید هنر «به موقع رسیدن» بلد باشند .... آدم، به پای چیزهایی که نمی تواند تمامش کند، تمام می شود ،،، حرام می شود یک زن هندی با علاقه عجیبی به حیوانات ، در خانه‌اش مار پیتون 4 متری نگه می‌داشت. از روزی ، مار هیچ غذایی نخورد و این عدم رغبت به خوردن هفته‌ها ادامه یافت تا اینکه زن نگران شد و مارش را نزد دامپزشک برد تا علت را جویا شود. دامپزشک از زن پرسید آیا مار شب‌ها کنارت می‌خوابد؟ دورت می‌پیچد و در باقی شرایط کاملا روی زمین دراز است؟ پاسخ زن مثبت بود ، دامپزشک به او خبر شوکه‌کننده‌ای داد: مار شما بیمار نیست. تنها خود را برای خوردن شما آماده می‌کند! در واقع مار با حلقه زدن دور زن سایز زن و اینکه چطور باید در نهایت دور قربانیش بپیچد تا او را خفه کند را امتحان می‌کرد و غذا نمی‌خورد تا به اندازه کافی در بدنش جا برای خوردن زن باز شود. . . . بعضی ها، بدون صمیمیت، هیچ کاری نمی توانند بکنند، ... نمی توانند با کسی، عادی باشند، عادی حرف بزنند، معاشرت کنند، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند نمی توانند با کسی مراودات شغلی، اجتماعی، فرهنگی داشته باشند ، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند نمی توانند با کسی همسفر شوند ، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند نمی توانند با کسی همبستر شوند، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند نمی توانند با کسی فامیل شوند، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند نمی توانند به کسی بدی کنند، به کسی صدمه بزنند، با کسی دشمنی کنند، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند وای از این آدمها که می پنداریم همراه راهند و می فهمیم، آفت جانند ... آنان که به آغوشمان می کشند، همچون عاشقی پاکباخته و مانند گوهری جادویی می درخشند تا به ما نزدیک شوند، اما در پایان داستان ، می بینیم که همه دلبری ها، باج برای نزدیک شدن بوده است زیرا اینان نمی توانند به خواسته شان برسند مگر آنکه به شما بسیار نزدیک شوند . . . نگران چه هستی ؟ آینده که بیاید، تو در من تغییری نخواهی دید، برای تو من همان آدم خواهم بود، با همان لبخند و اخم، با همان شوق و سردی، با همان جملات و کلمات، با تمام واکنشهایی که از قبل آنها را می دانی، تو در من تغییری نخواهی دید و این لزوما به معنی تغییر نکردن من نیست، در من چیزهایی عوض خواهد شد، چیزهایی که می دانم در فرهنگ لغات نگاه تو نیستند، زیرا اگر بودند، دلیلی برای عوض کردنشان وجود نداشت و زمانی که تغییرات رخ بدهند تو آنها را نخواهی دید، تا ابد، هرگاه مرا بنگری ، آن تصویر ثابت همیشگی را خواهی دید که از من متصوری بی آنکه بدانی من سالهاست که از آن تصویر، بارها و بارها به آدمهای دیگری کوچ کرده ام. نویسنده: مسعود حیدریان ...

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.