پادگرد
کاور 26__کافه_بزرگسالی__توت_سفید
کافه بزرگسالی

26__کافه_بزرگسالی__توت_سفید

۱۶ دی ۱۳۹۶ · 11 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

توت توت سفید درخت توت سفید را تا حالا دیده ای؟ ( از شنیدن کلمه «توت» خنده ات می گیرد ...اینبار را نخند ... ، نفس بگیر، دل به کار بده تا از نو، با توت آشنا شوی) . . . توت توت سفید درخت توت سفید را تا حالا دیده ای؟ آزاد و رها در خیابان، ول است، قوی و قدر به نظر می رسد، گویی نه آب می خواهد ، نه آبادانی، نه باغبانی که تیمارش کند، نه دلداری که یادش کند، بی صاحب است گویا، از دنیا، انگار هیچ نمی خواهد، ... روی تنش را نگاه کن، پر است از یادگاری، کنده کاری ، گویا همه مطمئنند ، به این درخت هر چه زخم و نیشتر بخورد، او باز هم جان بدر می برد، زنده می ماند و بهار که بیاید، توت می دهد، سفید، شیرین ، فراوان، رایگان . . . ماشین گران قیمت داشته ای؟! ... من هم نداشته ام ، اما بسیار دیده ام که در خیابان، هر موتور سوار و پراید نشینی، راه بر گران قیمتها می بندند، با اینکه عجله ای هم ندارند، هر جور شده می خواهند خود را ثابت کنند، کم و کاست خود را بزک کنند و سبقت بگیرند، جلو بزنند، پوزه اش را بر خاک بمالند آن «قرتی و بچه پولدار بی غم و درد » را، لهش کنند کف خیابان ... . ‌. . توت توت سفید - نهال توت سفید را تا حالا جایی کاشته ای؟ - نکاشته ای - به کسی نهالش را هدیه داده ای ؟ - نداده ای - به یک درخت توت سفید ول شده در بیابان خدا، آب داده ای؟ تیمارش کرده ای ؟ - نکرده ای دیگر ... نکرده ای اما هر بهار از هر درخت ، توت سفید و شیرین و آبداری را ، کنده ای ، مفت و بی دغدغه بر دهان برده و چشیده ای ، تیزی چاقوی خود را بر تنه اش آزموده ای ، از آفتاب ، به زیر سایه اش پناه برده ای و می دانی هر چه کنی ، سال دیگر ، درخت توت سفید، بار و بری خواهد آورد، بی چشم داشت، بی منت ، بی هزینه و همین است که زردک را می خرند اما توت سفید را ، نع ... . . . می دانی چه چیز را گران خواهی خرید ؟ ... آنچه مشتاقش باشی ،،، و این اشتیاق اگر با بی قراری ات همساز شود، وه که چه سان، ساز نافرجامیت را کوک می کند، ... نابودت می کند ، نابود ... خمارت می کند ، گوشه ای مچاله می شوی، همه چیز برایت گران می شود و کسانی دور و برت پرسه خواهند زد، که همقد نیاز تو بزرگند ، تنی دارند، چهره ای دارند، رفتار یا چیزی که تو مشتاقانه در خواهش آن هستی، ... نیاز تو را می فهمند و اینگونه است که «داستان آغاز می شود» . . . توت توت سفید درخت توت سفید دیگر از این واژه ها خنده ام نمی گیرد زیرا همه این واژه ها منم ، همه اینها تویی ... همه اینها، ماهایی هستیم که زیر بار اشتیاق و بی قراریمان، زیر بار خواهشهایمان، نیازهایمان، دوام می آوریم و پس از «آغاز هر داستان» ، «بچه قرتی پولدار بی درد و غمی» بودیم که کف خیابان له شدیم، مچاله شدیم ، همه زندگیمان گران و گزاف شد، با این حال آنقدر خمار و خراب نیازمان بودیم که دوباره قد کشیدیم و کشان کشان، خود را به بهار رابطه های دیگری رساندیم، تن مان را ، روحمان را، گفتار و کردارمان را شیرین کردیم، نغض کردیم، بزک کردیم و رایگان و فراوان ریختم در خیابان، در زندگی واقعی، در زندگی مجازی، هر جا، هر جا که توانستیم، هر جا که شد، سفره نیازمان را گستراندیم تا شاید یک روز کسی بیاید ، او که همان باشد، خود خودش، بیاید تیمارمان کند، ببرد نهالمان را به کسی هدیه دهد، جایی بکارد، میوه مان را در ظرف بگذارد، آنگونه که در خور و شایسته است، به میهمانش تعارف کند، بگوید بخور ، نوش کن، توت است، توت سفید ... هر بهار رستیم و میوه دادیم و دریغ که جایمان نه ظرفهای میهمانی، کف کفشهای عابران، کف لاستیک موتور ، کف خیابان بود، اگر نیازمان حرف سرش می شد و جسارتمان، غرورمان را یاری می کرد، می آمدیم در خنکای یک عصر بهاری ، در خیابان فریاد می زدیم: آها مردم ،،، بر سنگفرشها نظاره کنید ، این لکه های نوچ تیره، اینها توت های سفیدند، اینها روح منند در خیابان، خون منند در خیابان، نظاره کنید...، بر سنگفرشها نظاره کنید، به بی بار و برگیتان، به فرصت طلبیتان، به حرصهایتان، به کفتار صفتیتان نظاره کنید و از سویی دیگر به بی بند و باریم که چنین بی حساب و کتاب، روح و تنم را حراج کرده ام تا شما، خوش خوشان، بچشید و نوش کنید و له کنید و فراموش کنید، نظاره کنید، بر این سنگفرشهای خیابان که از روح و جان من نوچ و رنگین شده است، بنگرید و در یاد بسپارید ، زیرا که این آخرین بهار است و پس از این دیگر میوه نخواهم داد ... آخ که اگر می شد، آخ که اگر می توانستیم ... محشر می شد ، محشر ،،، دست از این نیاز بدکردار و بی پیر می کشیدیم و می رفتیم حداقل، زردک ی می شدیم که بی خاصیت است لیک، کسانی می خرند ش ، دست کم در بعضی از لیستهای خرید ارج و قربی دارد، اما امان از نیاز و اشتیاق و بی قراری ، سه ی...

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.