
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
آنقدر دوام آوردیم، تا آدم روزهای سخت شدیم ، سرباز جنگهای بزرگ ،،، و سرانجام، چه چیزی نصیبمان شد؟ روزهای سخت ... جنگهای بزرگ . . . 1. در فیلم ماتریکس، مرفیوس به نئو ، قرص آبی و قرمز را پیشنهاد می کند، ... آبی را بخور تا در خانه خود از خواب بیدار شوی ، همه چیز تمام می شود، آنگاه می بینی همه اینها ، خواب و رویایی بیش نبوده ،،، قرمز را بخور تا با واقعیت روبرو شوی و من نشانت می دهم عمق لانه خرگوش، چقدر است ، به یاد داشته باش که من فقط قول واقعیت را به تو می دم، نه چیزی بیشتر ، بدان ! اگر قرص قرمز را بخوری ، هیچ راه برگشتی برایت وجود ندارد . . . 2. گوساله از مادرش می پرسد : چگونه می شود ما همان کارهای سابق راانجام دهیم، اما همان گاو سابق نباشیم!؟ مادر می گوید : اگر فقط برای یک روز، شبدر تازه بخوری و طعم آن را بچشی، رنگ و عطر و طراوتش را حس کنی، می فهمی که یک غذا چقدر می تواند لذیذ باشد، پس از آن اگر دوباره مجبور شوی کاه خشک بخوری ، می خوری ... اما دیگر آن گاو سابق نخواهی بود . . . 3. باز برگردیم به داستان ماتریکس ، زمانی که عضو خیانکار گروه، از نئو می پرسد : حالا که همه چیز را دیده ای ، آیا با خودت هزار بار آرزو نمی کردی که ای کاش، قرص آبی را خورده بودم؟ . . . 4. یک روزی ، یک جایی ، یک طوری ، برای آدم اتفاقی می افتد که دیگر آن "ساده "ی سابق ، نخواهد بود ... طعمی را می چشد ، نگاهی را می بیند ، دستی را لمس می کند ، رابطه ای را درک می کند و حرفهایی را می شنود که پس از آن زندگیش، به دو تکه "قبل" و "بعد" از آن اتفاق ، تقسیم می شود. خاص می شود ، باهوش تر و پخته تر میشود ، بزرگ می شود ، دانا می شود و البته که لازمه دانایی ، رنج است ،... رنج فراوان. پس رنج می کشد ، از دانستن ، که اصلا رسم و آیینش همین است ،" هر چه بیشتر بدانی ، بیشتر رنج می کشی" . آدمیزاد همیشه ،حسرت روزهایی را می خورد که ساده و بی آلایش بود، که این روزها را از سر نگذرانده بود ... - آیا حاضریم دوباره به آن روزها برگردی ؟ ... - نع با همه رنجی که می کشیم، حاضر نیستیم گذشته، جاییست که هر چند دلتنگش می شویم، ولی هرگز به آن باز نمی گردیم و با تمام تلخی و حسرتبار بودن تجربه هایمان، نمی خواهیم که دانایی حاصل از آن اتفاق را از ذهنمان پاک کنیم - پس چه می کنیم ؟ - ادامه می دهیم شبیه آدمهای معمولی ، یک زندگی خشک و بی مزه را که از بی وزنی، گویی کاه است، در دهن مزه مزه می کنیم و سرانجام قورتش می دهیم،.. لابد زندگی، همین است دیگر ! اما گوشه ذهنمان همیشه می دانیم که ما یک روزی ، یک جایی، یک طوری ، آن سبزی و طراوت را دیده ایم ، طعم های بی نظیر را چشیده ایم، عطرها، نگاهها، کلمات، شبها و روزها، آدمها و روابط سحرآمیز را درک کرده ایم و هر چند این کاهِ خشک و بی مزه ی زندگی! امروز سیرمان می کند اما اغنا نمی شویم و با گذشت ماهها و سالها ، به آن عادت نمی کنیم زیرا که دیگر هرگز،،،، "آن ساده ی سابق، نخواهیم شد" ...
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.
