پادگرد
کاور 33__کافه بزرگسالی__شاهد عینی
کافه بزرگسالی

33__کافه بزرگسالی__شاهد عینی

۱۵ اسفند ۱۳۹۷ · 35 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

+ [مرد سعی می کند مودب و موقر باشد] سلام خانم ... می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟ - [با لحنی خونسرد و بی تفاوت] همینجوری ایستاده می خوای این کار رو بکنی ؟ ... صندلی رو بکش عقب ، قشنگ بشین سر میز ، هم به من احترام بگذار هم به حرف خودت + [دستپاچه و شوکه] ممنونم ... بله حتما ، اگه اجازه بدید می خواستم خودمو خدمتتون معرفی کنم - لازم نیست، تو حرف بزن خود به خود معرفی می شی ، اون موقع دیگه اسمت چه اهمیتی داره ؟ ... صحبتمون به درازا می کشه، می خوای چیزی سفارش بدی ؟ + ممم بله ... حتما ... [رو به گارسون] جنااااب ، ببخشید ، یه چایی لطفن - خب ؟! ... بگیر + [متعجب] جان ؟! ... ببخشید ، چی رو بگیرم؟!!! - وقتم رو دیگه ... مگه واسه همین کار نیومده بودی ؟ + آه [خنده ای مقطع و مستعصل می کند] ... بله ... ببخشید یکم جا خوردم ... واسه یه همچین برخوردی آمادگی نداشتم - اگه می خوای برو یه وقت دیگه که آمادگی برخورد با عواقب خواسته هات رو داشتی، برگرد + [هول می کند] نه نه ... خوبم ... یعنی الان درست می شم ... والا نمی دونم از کجا سر حرف رو باز کنم ، خیلی شوکه کننده این گفتگو شروع شد - خب می تونی از سر میز بلند شی بری با خودت تمرین کنی تا واسه یه همچین موقعیتی آماده شی ؟ یا می تونی بمونی و مثلا بگی هوا یکم گرم شده مگه نه ؟ ، می تونی هم بگی قیافه تون برات خیلی آشناست و اصلا واسه همین اومدم سر میزتون تا ببینم کجا همو دیدیم ؟ ، اگه یکم فانتزی تر بخوای باشی می تونی بگی "خانم باورتون نمی شه اما من دیشب این صحنه و گفتگو با شما رو توی خواب دیدم" ، یا یه همچین چیزی ... آدم بزرگها هر چی از سنشون می گذره، بیشتر مشکل ارتباطات و دوستیابی پیدا می کنند + خب شما کدوم راه رو پیشنهاد می کنید ؟ فکر می کنید کدوم بهتر جواب می ده ؟ - به نظر من "واقعیتِ یهویی" از همه ش بهتره، مقدمه و تدارکات رو بذار کنار، اگه واقعن می دونی چی می خوای، یهو و محترمانه بگو و آمادگی پذیرش هر جوابی رو هم داشته باش ... می تونی با عبارت "من می خوام" شروع کنی ... [منتظر پاسخ می ماند] خب ؟! + بسیار خب ... من می خوام ... [چایی میارن ... بفرمایید قربان ، چایی تون ... ممنون ... امر دیگه ای ندارید ؟ ... نه ممنونم] ... بفرمایید چای - نوش جان + [یکم از چای می خوره] به به چه خوش عطره - بگیییرش، ... [منظور وقتشه] + جان ؟ ... - وقتمو + آها بله ... راستش من می خواستم یکم باهاتون صحبت کنم - می خواستم ؟ !!! [پوزخند می زند] "می خواستم" مربوط به گذشته ست ، الان داری صحبت می کنی ... برای بعدش برنامه ات چیه ؟ + بله بله حق با شماست ... دارم صحبت می کنم [خنده ی مستعصل]... درسته ... [نفس تازه می کنه تا آماده ی گفتن شه] ... خیلی وقته شما رو می بینم که میاید اینجا ... خیلی مورد توجهم بودید ... [سریعا حرفش را تصحیح می کند] یعنی هستید، همیشه مورد توجهم بودید و هستید، با اینکه نمی شناختمتون همیشه براتون ارزش و احترام خاصی قائل بودم و هستم، این متانت و آرامش خاصتون ، چهره تون که زیباست اما طبیعی و غیر نمایشی ه ، [با خجالت و استیصال] یعنی عجیب غریب آرایش نمی کنید ، انگار معمولی ه اما واقعن معمولی نیست ، یه پختگی و زیبایی خاصی توشه ، نمی دونم چجوری توصیفش کنم اما یه زیبایی خاصی دارید که نمی شه گفت مربوط به اجزا صورتتون ه ... همیشه بهتون فکر می کنم ، هیچ وقت از فکرم بیرون نمیاید ، [خودش رو جمع و جور می کنه تا حرف اصلی رو بزنه] من عاشقتون شدم ... فکر نکنید این یه حس آنی و زودگذره هااا ، نع ... از اولین لحظه ای که دیدمتون هر روز و هر شب با خیالتون زندگی کردم، هفته ها ، ماهها ، یه لحظه بی فکر شما نبودم، با خودم عهد کردم تا این حسم تبدیل به یه چیز درست و حسابی نشه قدم پیش نذارم، باور کنید خیلی طول کشید تا بتونم عاشقتون بشم و این عشق رو تا سر حد جنون رشدش بدم و خودم رو به یه جایی برسونم که جونم به جونتون بسته باشه و نتونم بدون شما باشم و حالا بیام باهاتون راجع بهش صحبت کنم ... - اولا بهت تبریک می گم، ... + سپاسگزارم - توی این دوره زمونه کمتر کسی برای حیاتی ترین مسائل زندگیش هم تلاش می کنه، بهت تبریک می گم که با تلاش و جدیت، خودت رو توی همچین دردسر بزرگی انداختی، ... یه کار احمقانه و انقدر اصرار ؟! ... واقعن تحسین برانگیزه ... دوم اینکه من متوجه نشدم اینهایی که گفتی چه ربطی به من داره ؟! اینها که همه ش مربوط به خودت ه ، اون چیزی که مربوط به من ه و بابت فهمیدنش دارم وقتم رو می گذارم کدوم ه ؟ گفتم خواسته ات رو بگو نه شرح حال ت رو! + [جا خورده و کمی دلخور] گفتم دیگه ... گفتم که بهتون علاقه مند شدم - آها ... اگه منظورت اینه که چون تو از من خوشت اومده الان باید با هم بریم راند دوم، معلوم ه هنوز از خ...

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.