پادگرد
کاور شب شعر امیر رفیعی و سولو سه تار کیهان کلهر
كافه بی خوابی

شب شعر امیر رفیعی و سولو سه تار کیهان کلهر

۷ اردیبهشت ۱۴۰۱ · 8 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

Kafeh Bikhabi | کافه بی خوابی شب شعر امیر رفیعی و سولو سه تار کیهان کلهر - مست تو شد دل که دلت مست کند جان مرا ای به فدای چشم تو دل ببری ز جان من دل به چه رو شود که چون هر نگرش مسیر تو سر به چه اندیشه کند حرف و سخن برای تو شب همه تو روز همه تو جان و جهانم همه تو چون نگری به روی من دل بشود صدای تو جمله شود کلام من چون که شود سرای تو شعر و سرود و جان من غزل شود برای تو جان بشوی برای من جان بدهم برای تو این همه تو آن همه تو روح و نهانم همه تو دل که چرا کمان شود چون که به تیرش همه تو تا نشود سرای قلب فرش خوش و مسیر تو دل نشود رام تنم چون که تنم مسیر تو عقل به تو دست به تو جان که به جای خود شود تازه زبانم همه تو چون بشود تمام من عهد خوش امان تو نام خوشت زبان من حرف دلم برای تو جانان که دلم تویی حرف شدش تمام من ای که شوم فدای تو شعر و سرودم همه تو جمله خلاصه می کنم موی و این برای من جان و تنم برای تو عامیان محو تماشای دل از رخ بشود دلم من در رخ تو جان ز بدن داد چرا آنچنان محو شدم در غزل چشم تو یار کو کلیدم دل و جان در رخ رخسار تو از دست دادم تو همان ماه غزل ماه سرودن باشی منم آن شاعر مسکین سر از پا داده سرمه ی چشم کنم قلب دلت پای تو یار چون که قلبم به سرم گفت که دل را دادم جان من باشی و دل باشی و تمام جانم تو دل به جانم سخن از عشق بگو جانم تو دیگران دست زنند و بروندن در دل دل من خود به سر دست تو از جان برود چون که جان دارم و دل دارم و من باشم و دل دل من باشی و جان باشی و دل باشی و تو جان در ره عشاق نشد بوسه پریشان جان بر کف او شد چو نامش دل و دل شاد بر سو و ره عشق بسی جمله بیاور تا بر غزل او دلش جمله سران شد بر حاتم و حاکم دلش لرزه به پا کرد تا عرصه ی عشقش به جانان جهان شد در بر ره ای سو من عاشق و معشوق چون در هدف اما که سرم بر سر حق شد جانانه بگفتم که شدم عاشق چشمت چون اول حرفم که ز آن چشم بسی جمله به پا شد دیدی به ره عشق ز من بی سر و کله چون بر سر این عشق ز دل عقل به پا شد دل به صد و چند بگفت حرف و غزل جان تا بر سر هر حرف به جانم جمله به سر شد دارم به سرم یک دل و یک حس دانم که دلم چیست که ای دادم از این حس چون دل طلب عشق توام کرد این حس من اما طلب از دل و دل کرد چون دل که بپرسید چه در من بسرایی حسم ز همین گفت که دل را بسرایی دیدم که ز هر دو شدش یه غزل آخر من من دل جانم و دل جان به فدایت کند آخر

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.