
تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد 💖 شعر از مریم آریان 💖 دکلمه آیلار غفرانی
۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹ · 1 دقیقه
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد آن را برای بچه های لاغر آورد مادر برای بار پنجم درد کرد و رفت و دوباره با خودش یک دختر آورد گفتند : دختر ، نان خور است و مادرم گفت ای کاش می شد یک شکم ، نان آور آورد ☘️☘️☘️ تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد یک عده را مهمان برای مادر آورد مردی غریبه با زنانی چادری که مهمان ما بودند را پشت در آورد مرد غریبه ، چای خورد و مهربان شد هی رفت و آمد هدیه ای آخر سر آورد من بچه بودم وقت بازی کردنم بود جای عروسک پس چرا انگشتر آورد ☘️☘️☘️ تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد آن را برای بچه های دیگر آورد مادر برای بار آخر درد کرد و رفت و نیامد باز اما دختر آورد
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.
