پادگرد
کاور چرا اعدامشان کردند.....💖 هوشنگ ابتهاج
رادیو شعر پارسی

چرا اعدامشان کردند.....💖 هوشنگ ابتهاج

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹ · 7 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

#قسمت_چهارم ... سال ۳۲، دست‌نوشته‌ی شعر «اعدام روزنبرگ‌ها» را یکی از دوستان به دستم می‌دهد: خبر کوتاه بود: اعدامشان کردند... شعر، دست به دست و دهان به دهان می‌گردد. بیشترینه‌ی آزادی‌خواهان و روشنفکران این شعر را خوانده‌اند. در این هنگام سایه مدتی‌ست که در قالب نیمایی شعر می‌گوید اما غزل را از یاد نبرده است. سال ۳۳ سالِ اندوه و یأس است، «سال روزهای دراز و استقامت‌های کم» - به گفته‌ی شاملو. دیگر ایمان به آن امید واهی و دستوری از میان رفته است. جوانان روزهای غم‌انگیزی می‌گذرانند: سکوت، خفقان، تعطیلی مطبوعات آزاداندیش، محاکمات پی‌درپی، محکومیت مصدق و یارانش، زندانی‌شدنِ بی‌شماری از اهل قلم و هنرمندان از جمله اخوان و کسرایی و ثمین ‌باغچه‌بان و صدها تن از وابستگان به احزاب، و از همه مهم‌تر پوشالی‌بودن آرمانی که سالیان دراز فعال‌ترین هموطنان ما را فریفته‌ی خود کرد و موجب دلسردی و نومیدی شد. در چنین هنگامی‌ست که دست‌نوشته‌ی مثنوی‌یِ «بهار غم‌انگیزِ» سایه باز دست به دست می‌شود و چندی بعد در یکی از مطبوعات منتشر می‌شود: بهار آمد، گل و نسرین نیاورد نسیمی بوی فروردین نیاورد پرستو آمد و از گل خبر نیست چرا گل با پرستو همسفر نیست؟ چه افتاد این گلستان را، چه افتاد که آیین بهاران رفتش از یاد؟... . و در پایان مثنوی، شاعر آرزو می‌کند: که نوروز دگر، هنگام دیدار به آیین دگر آید پدیدار... . دو سه ماه بعد از این فروردین و این «بهار غم‌انگیز»، باز، غزلی از سایه در وزنی بدیع (فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلاتُ فاع) دست به دست می‌گردد: تا تو با منی، زمانه با من است بخت و کام جاودانه با من است تو بهارِ دلکشیّ و من چو باغ شور و شوق صد جوانه با من است ... گفتمش من آن سمندِ سرکشم خنده زد که تازیانه با من است... . وزن این غزل، با این‌که سابقه دارد، پیش‌تر از این سروده‌ی سایه، برای فرم خاص غزل به کار نرفته است. چندی بعد، این رباعی را برای شهادت مرتضی کیوان می‌نویسد: ای آتش افسرده‌ی افروختنی ای گنج هدرگشته‌ی اندوختنی ما عشق و وفا را ز تو آموخته‌ایم ای زندگی و مرگ تو، آموختنی. البته نهانی در گوش‌ها زمزمه‌ می‌شود. شاید «هفتمین اختر این صبح سیاه» را نیز در اندوه فاجعه‌ی یکی از تیرباران‌های جمعی سروده باشد... کتاب #یاد_بعضی_نفرات #سيمين_بهبهانیhoshang_ebtehhaj@

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.