
اي هفت سالگي اي لحظه هاي شگفت عزيمت بعد از تو هرچه رفت ، 💖 فروغ فرخزاد 💖 زهرا محمودی
۴ تیر ۱۳۹۹ · 4 دقیقه
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
اي هفت سالگي اي لحظه هاي شگفت عزيمت بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهي از جنون و جهالت رفت بعد از تو پنجره که رابطه اي بود سخت زنده و روشن ميان ما و پرنده ميان ما و نسيم شکست شکست شکست بعد از تو آن عروسک خاکي که هيچ چيز نمي گفت ، هيچ چيز بجز آب ، آب ، آب در آب غرق شد. بعد از تو ما صداي زنجره ها را کشتيم و بصداي زنگ ، که از روي حرف هاي الفبا بر مي خاست و به صداي سوت کارخانه هاي اسلحه سازي ، دل بستيم . بعد از تو که جاي بازيمان زير ميز بود از زير ميزها به پشت ها ميزها و از پشت ميزها به روي ميزها رسيديم و روي ميزها بازي کرديم و باختيم، رنگ ترا باختيم ، اي هفت سالگي . بعد از تو ما به هم خيانت کرديم بعد از تو ما تمام يادگاري ها را با تکه هاي سرب ، و با قطره هاي منفجر شده ي خون از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي کوچه زدوديم . بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم و داد کشيديم : " زنده باد ،،، مرده باد " و در هياهوي ميدان ، براي سکه هاي کوچک آوازه خوان که زيرکانه به ديدار شهر آمده بودند ، دست زديم. بعد از تو ما که قاتل يکديگر بوديم براي عشق قضاوت کرديم و همچنان که قلب هامان در جيب هايمان نگران بودند براي سهم عشق قضاوت کرديم . بعد از تو ما به قبرستان ها رو آورديم و مرگ ، زير چادر مادربزرگ نفس ميکشيد و مرگ ، آن درخت تناور بود که زنده هاي اينسوي آغاز به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند ومرده هاي آن سوي پايان به ريشه هاي فسفريش چنگ مي زدند و مرگ روي ان ضريح مقدس نشسته بود که در چهار زاويه اش ، ناگهان چهار لاله ي آبي روشن شدند. صداي باد مي آيد صداي باد مي آيد، اي هفت سالگي برخاستم و آب نوشيدم و ناگهان به خاطر آوردم که کشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسيدند. چقدر بايد پرداخت چقدر بايد براي رشد اين مکعب سيماني پرداخت ؟ ما هرچه را که بايد از دست داده باشيم ، از دست داده ايم ما بي چراغ به راه افتاديم و ماه ، ماه ، ماده ي مهربان ، هميشه در آنجا بود در خاطرات کودکانه ي يک پشت بام کاهگلي و بر فراز کشتزارهاي جواني که از هجوم ملخ ها مي ترسيدند چقدر بايد پرداخت؟... 
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.
