پادگرد
کاور «باز اين چه شورش است كه در جان واژه هاست   شاعر شكست خورده ي طوفان واژه هاست» 💖 برقعی 💖 مصدق
رادیو شعر پارسی

«باز اين چه شورش است كه در جان واژه هاست   شاعر شكست خورده ي طوفان واژه هاست» 💖 برقعی 💖 مصدق

۸ شهریور ۱۳۹۹ · 4 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد احساس كرد از همه عالم جدا شده ست در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده ست در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت وقتي كه ميز و دفتر و خودكار دم گرفت وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت «باز اين چه شورش است كه در جان واژه هاست شاعر شكست خورده ي طوفان واژه هاست» مي رفت سمت روضه ي يك شاه كم سپاه آيينه اي ز فرط عطش مي كشيد آه انبوه ابر نيزه و شمشير بود و ماه... شاعر رسيده بود به گودال قتلگاه فرياد زد كه چشم مرا پر ستاره كن! «مادر بيا به حال حسينت نظاره كن» بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت دستي ز غيب ، قافيه را كربلا گذاشت يك بيت بعد واژه ي لب تشنه را گذاشت تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند دارد غروب «فرشچيان» گريه مي كند با اين زبان چگونه بگويم چه ها كشيد بر روي خاك و خون بدني را رها كشيد او را چنان فداي خدا بي ريا كشيد بر پيكرش به جان كفن بوريا كشيد در خون كشيد قافيه ها را حروف را از بس كه گريه كرد تمام لهوف را اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت «خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود» او كهكشان روشن هفده ستاره بود خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن... پيشاني اش پر از عرق سرد و بعد از آن... خون را ميان معركه حس كرد و بعد از آن... شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن... در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ كس شاعر كنار دفترش افتاد از نفس... شاعر: سید #حمیدرضا_برقعی 💖 #رادیو_شعر_پارسی#سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج #نیما_یوشیج#حسین_منزوی #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو#نریشن

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.